تبليغاتX
چرک نویس

چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه...

چشم ها را بايد شست

چهره ي موجهي داشت .مظلوم مي نماياند.از همان روز هاي اول دانشگاه توجهم را جلب کرده بود..همان روزهايي که نگاه قضاوتم بدجور روي آدمهاي اطرافم سايه انداخته بود.از طرز لباس پوشيدنشان، حرف زدنشان،از کلماتي که استفاده مي کردند،حتي از نگاه هايي که به افرادِ مثل من داشتند.با هرکس که هم کلام مي شدم بحث را يک جوري زيرپوستي به سياست مي کشاندم تا بفهمم با که طرفم،در اکثر قريب به اتفاق اين مواقع فورا بحث را پرت مي کردم سر يک موضوع ديگر،که نکند ناسزايي از دهانشان بيرون بيايد و مسببش من باشم،ديگر فرصت باقالي بار کردن نداشتم!مدتي به اين منوال گذشت،حالم از خودم بهم مي خورد.حتي اگر به وبلاگهاي جديدي سر مي زدم از توي قسمت آرشيو خرداد ماه را انتخاب مي کردم ببينم موضع طرف چيست!...از موضوع مورد نظرم دور نشوم.مي خواستم درمورد اوصحبت کنم.همو که چهره ي موجهي داشت.مظلوم مي نماياند.دربين تمام پسرهايي که به زعم خودشان تيپولوژي يک"آقاي مهندس!" را به خودشان گرفته بودند،مجزا بود.شبيه طلبه ها بود.اين را بغلدستي هايم  مي گفتند!!

آن روزها علي رغم تجربه ي بر دوش از ترم قبل،باز هم خرده سوزش هايي از يک "ترم يکي" را در روحياتم احساس مي کردم.دوستان قديمي بودند اما من حالم خوب نبود.همان روزهايي که تمام وجودم سر کلاس ادبيات ذکرو دعا مي شد که خدا نکند بحث در اين کلاس به سياست کشيده شود،با اين استادِ سلطان ميوه ها!مي ترسيدم .. از استدلال هاي حبابکي و استنتاجهاي کشککي و استنباط هاي مضحکش.واقعا مي ترسيدم.هر چند که خودش تنش مي خاريد که بحث را به آنجا بکشد وآنگاه نگاه عاقل اندر سفيهش را بر روي چهره ي بچه ها تنظيم کند و از روي خيرخواهي!برايمان صغري ببافدو کبري بچيند و چه وچه..!

و البته اين وضعيت در همان روز هايي بود که سر کلاس زبان به چيزي جز حرف هاي استادزبان فکر نمي کردم.کلاسي پويا و پر نشاط.پر از ترس و اضطراب هاي خواستني.از همان نوعي که در طول ترم دست و دلت را به سمت هيچ درسي جز درس مورد نظر نمي برد.کلاس تقويت اعتماد به نفس افرادِ درخود فرو رفته و در عين حال تخريب شخصيتِ افراد متکبر(بچه هاي پايتخت چنان حسابي ازين استاد مي برند که خدا مي داند.همين اول ترمي فکر مي کنم خوب سر کلاس اين استاد ورز آمده اند!)و خلاصه کلاسي که فکر کردن به تمام شدنش حالم را مي گيرد.نگاه استاد،کلامش،اشاراتش،تاييد و تکذيبش و حتي کنف کردنش درس مي آموزد،حداقل به من!تا جايي که من مي دانم همه شيفته اش شده اند.حتي آنهايي که اول ترم مي خواستند اين درس را حذف کنند.تقريبا تنها استادي ست که وقتي وارد کلاس مي شود به احترامش کاملا بر پا مي شوم!...در کلاس اين استاد احساس آرامش خاصي دارم.وحسرت تلخي از بيگانگي ديگر کلاس ها با چنين اساتيدي!...

چه چيز را داشتم مي گفتم؟!سياست يا درس را؟!

رسول را..!

رسول اما در همه ي کلاس ها حضور فعال داشت(دارد).تقريبا در همه ي کلاس ها اگر موضوعي از طرف استاد براي حل يا تحقيق بيان شود،رسول اولين داوطلب است. چه دروس اختصاصي چه عمومي. ازينکه مي ديدم دانشجويي با اين روحيات(!! ظاهريات!!) اينقدر پي درس و کلاسش هست هم ذوق مي کردم هم غبطه مي خوردم...از لهجه ي صحبت کردنش مي شد حدس زد از بچه هاي خراسان است." يه" زياد به کار مي برد در حرف زدنش!اما به مدد پرس و جوهاي  اساتيد در اوايل ترم فهميدم که از بچه هاي گنبد کاووس است.

اينکه چطور شد من به اين موضوع(در ادامه خواهم گفت) شک کردم يادم نيست.اما همينقدر مي دانم که از وقتي مشکوک شدم بطرز احمقانه اي حس کنجکاوي از نوع تأنيثمان(!) گل کرده که در اين باره مطمئن شوم.

هيجاني ترين قسمت اين کنجکاوي زماني بود که سر يکي از کلاس هاي ادبيات،استاد نامبرده داشت يکي از داستان هاي تاريخي دوران پيامبر را تعريف مي کرد.رسيد به آنجا که عُمَر در ميدان شهر نشسته بود و شراب خورده بود و مست بود و ازين حرف ها..  آقا اين استاد تا مي خواست اسم عمر را بياورد با چنان حرص و غضبي لعن مي کرد که من واقعا ترسيدم(از نوع همان ترس اوليه).و فکر مي کردم هر آن ممکن است رسول از جايش بلند شود و برود بيرون!...اما نرفت..تعجب مي کنم که اين استاد با اين سابقه ي تدريس توي دانشگاه واقعا به فکرش خطور نکرده که شايد دانشجويان اهل تسنن هم در کلاس حاضر باشند؟!!..رسول بيرون نرفت..اما..

اما زبانش دارد باز مي شود.آن هم سر همين کلاس ادبيات!

بقيه اش را حوصله ي شرح و بسط ندارم.شايد در پست هاي بعدي نوشتم.اما قصدم ازين گفته ها بيشتر اين بود که بگويم:

 قدرت قضاوت درمورد افراد را از دست داده ام.رسول تنها نمونه ي کوچکي ازين شکستِ سراسر پيروزي بود.جالب اينجاست که در همين سفر مشهد اخير،با يکي از بچه هايي(دختر) که پارسال باهم همکلاس بوديم،همسفر شديم.يک بار که در محل اسکانمان قبل از او ايستاده بودم تا وضو بگيرد،چشمانم از تعجب (دهانم نيز!) تا جايي که جا داشت باز مانده بود..وقتي که ديدم دارد به روش اهل سنت وضو مي گيرد.نمي دانم قيافه ام را توي آيينه ديد يانه.ولي وقتي به خودم آمده بودم رفته بود!!تعجب من ازينکه او اهل سنت بود و يا اينکه به زيارت آمده بود،نبود.حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم کلا تعجب من بي دليل بود.مشکل از من بود که اين مسئله اينقدر برايم غير قابل پيش بيني و غير قابل باور بود.به مدد خدا چند وقتيست که واقعا نمي توانم از ظاهر افراد وحتي از رفتار هاو برخوردها و حرف هايشان،قضاوتي در موردشان بکنم.

                                                         خدا را شکر!

+ خط خورده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 23:38  توسط تیساپه  | 

در هوس بال و پرش بی پرو پر کنده شدم...

مرده بدم زنـــــده شدم گریه بدم خنـــــــده شدم            دولت عشق آمد و من دولت پاینـــــــده شدم

دیده ی سیر است مرا جــــان دلیـــــــر است مرا            زَهره ی شیر است مرا زهره ی تابنـــده شدم

گفت که دیوانــــــــــه نهی لایق این خانه نهـــی            رفتــم و دیوانه شدم سلسله بندنـــــده شدم

گفت که سرمست نهی، رو که ازین دست نهی             رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنـــده شدم

گفت که تو کشــته نهی در طرب آغشته نــــهی            پیش رخ زنده کُنش کشته و افکنــــــده شدم

گفت که تو زیرککی مســــت خیالـــــی و شکـی            گول شدم هول شدم وز همه برکنــــده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شـدی            جمع نیم شمـــــــع نیم  دودپراکنــــــده شدم

گفت که شیخـــی و سری پیش رو  وراهبـــــری             شیخ نیم پیــــــش نیم امر تو را بنــــده شدم

گفت که با بال و پـــــــری من پر وبالــــــت ندهم              در هوس بال و پرش بی پر و پرکنـــــده شدم

چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم                  چونک زدی بر سر من پست و گدازنــده شدم

از توام ای شهـــــره قمــــر در من و در خود بنگر             کز اثر خنـــده ی تو گلشن خندنـــــــــده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان              کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنــــــــده شدم

 

 

+ خط خورده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:48  توسط تیساپه 

مگسي را که تو پرواز دهي شاهين است...

سرم را تکيه داده ام به شيشه.بيرون باد مي زند.سوز دارد از حالت برگهاي درخت مي فهمم.دارند کبود مي شوند.سخت روي زمين مي افتند.توي ماشين اما گرم است.صورتم گل انداخته است.از گرمي صورتم مي فهمم و از تمام فکر هايي که در خط به خط مويرگ هاي سرم  جريان دارد... ام پي فور دختر بغلدستي ام دارد بيخ گوش من عاشقانه مي خواند..کم و بيش مي فهمم " پاي من جوونيتو هدر نکن دلبر ناز ..باخت من کافيه تو ديگه به پاي من نباز.."

فرصت براي فکر کردن به شعور راننده ندارم که دارد توي فضاي بسته سيگار مي کشد!شيشه را مي کشم پايين..

                                                                        واما باد...

صورتم سرخ شده است...از بي حسي نوک دماغم مي فهمم و از تمام نااميدي هايي که مي خواهند خودشان را از پرده ي چشمانم بريزند بيرون!کور خوانده اند!امانِ شان نمي دهم! بغض شوري را قورت مي دهم...!

همه چيز براي فکر کردن به همه ي بدبختي ها، مهياست!همه چيز براي فحش دادن به زمين و زمان در دسترس است.همه چيز براي باخاک يکسان کردنم آماده ي آماده است!حتي خيلي راحت مي توانم بالا بياورم،ازخودم!محيط اطراف دارد فرياد مي زند که: فرياد بزن..!

اما نه...من ضعيف تر از آنم که حتي چشمانم را ببندم و نفسي عميق بکشم...هميشه از نگاه هاي مردم مي ترسيدم... غافل از نگاهِ ...

 

جرات نمي کنم چشمانم راببندم.دوباره آن سنگهاي سفيدِ صيقل داده شده  و رگه دار  تجسم کده ام را فرش مي کنند...چند روزي مي شود که حتي در خواب،قدم هايي را مي بينم که دارد روي اين سنگ فرش ها عبور مي کند...تعداد قدم ها زياد است و پراکنده... درست مثل...

درست مثل هميشه توي اين لحظات خاموش و سرد و آرام و کساد،ويبره ي موبايل وجودم را مي لرزاند :

                                     _ طلبيدت سيد!بيا!

 

 

 

ادمش نيستم،ولي اي کاش بودم و همانجا وسط کمربندي  پياده مي شدم و تا خود بابلسر را پياده مي رفتم...

                            آخر ديگر امانم را بريده بودند، اين  بغض هاي پر از شرم ِ بي حيا!

 

 

 

 

_من سه شنبه دارم مي روم مشهد!دل همه تان بسوزد!

 

_ افسر ح. م- از گروهان هنر و معماري!  شايد باورت نشه که کاملا نااميد بودم!

خوش خبر باشي حاجي!

+ خط خورده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:5  توسط تیساپه  | 

بعضي ها فکر مي کنند کسي هستند براي خودشان!

… و آن عبارتست ازينکه ادمي خود را بزرگ شمارد به جهت کمالي که در خود بيند،خواه آن کمال را داشته باشد يا نداشته باشد وبعضي گفته اند عُجب آن است که صفتي يا نعمتي را که داشته باشد بزرگ بشمارد و از منعم آن فراموش کند.وفرق ميان اين صفت و کبر آنست که متکبر کسي ست که خود را بالاتر از غير ببيند و مرتبه ي خويش را بيشتر شمارد،ولي در اين صفت پاي غيري در ميان نيست بلکه مُعجب آنست که به خود ببالد و از خود شاد باشد و خود را به جهت صفتي،شخصي شمارد و از منعم اين صفت ،فراموش کند...

و اما عُجب به علم : پس علاج آن اينست که بداني علم حقيقي آن است که آدمي را به خود شناسا کند،و اورا به خطر و تشويش و خاتمه ي امر، دانا نمايد،واورا از عظمت و عزت و جلال خداوندي آگاه کند.وبفهمد که سزاوار بزرگي و کبريا اوست و بس،و به غير او هرچه هست،هيچ و نابود،و کمال و صفات جلال از آن مفقود است.

و شکي نيست که اين علم ، خوف و مذلت و خواري و مسکنت را زياد مي کند و آدمي را معترف به قصور و تقصير خود مي سازد.و ازين جهت گفته اند:"هرکه علمش بيشتر دردش بالاتراست"

وعلمي که آدمي را به اينها متنبه نسازد،يا از علوم دنيويه است که حقيقتا علم نيست بلکه از حِرَف و صناعات است و يا آنکه صاحبش خبيث النفس است و بد اخلاق.و بدون اينکه دل خود را پاک کند و خباثت را از خود زائل کند مشغول علم شده و درخت آن را در شوره زار دل خود نشانيده و به اين جهت به جز ميوه ي خبيث باري نداده.

و علم مانند باراني ست که از آسمان فرود مي آيد و در نهايت و صافي و خوش گواري درختان و گياهان ازآن سيراب مي گردنند.پس اگر درختي ميوه اش شيرين است،از آشاميدن آن شيرين تر گردد.و همچنين علم چون به زمين دل فرو ريزد،دل ناپاک خبيث را خبيث تر و تاريک تر مي گرداند و صفا و روشني دل پاک را زياد مي کند و چون آدمي اين را يافت، مي داند که عجب به علم، از حمق و جهالت است. و از ثمره ي علم آنست که بداند هرکه صاحب صفت عُجب است خدا اورا دشمن دارد ودر نزد خدا،ذلت و پستي و حقارت و شکستگي، محبوب است و بس!

                          در راه او شکسته دلي مي خرند و بس    بازار خودفروشي از آن سوي ديگر است

و در احاديث قدسيه وارد است که خدا فرموده :"تا خود را بي قدر  مي داني، تو را نزد ما قدر و مرتبه ايست، و چون از براي خود قدري بداني،در پيش ما هيچ قدري نداري" و ديگر فرموده: "خود را خرد و کوچک بشماريد تا من محل شما را بزرگ کنم" پس سزاوار عالِم آن است که که خود را به نوعي بدارد که مولاي او مي طلبد. و بداند که امر بر عالِم شديد تروحجت بر او محکم تر است.از جاهل مي گذرند آنچه را که عشر آن از عالم نمي گذرند. زيرا که چون قدم عالم لغزيد،قدم جمعي کثير مي لغزد.و کسي که با علم و معرفت معصيت کرد،البته خباثت باطن او بيشتر است. و ازين جهت حضرت پيغمبر(ص) فرمود: " در روز قيامت، عالِم را مي آورند و به جهنم مي افکنند به نوعي که روده اي او بيرون مي افتد و بر دور آنها مي گردد، همچون خري که بر دور آسيا مي گردد.پس او را به گِرد دوزخ مي گردانند تا همه ي اهل جهنم او را مشاهده کنند. پس به او گويند: چه شده است تو را؟! گويد: من مردم را به خوبي مي خواندم و خود بجا نمي آوردم و از بدي منع مي کردم و خود مرتکب آن مي شدم."

و خداوند عالم در قرآن مجيد علماي يهود را به خر مثال زده و بلعم بن باهور را به سگ،چون به علم خود عمل نکرده بودند. و هرعالمي که مردم را به فروتني و انکسار امر مي کند و از کبر و عجب منع مي نمايد وخود متکبر و مُعجب باشد،البته از بدان علماء و از کساني که به علم خود عمل نکرده اند خواهد بود،و از اهل عذابي که ازين اخبار رسيده خواهد گرديد،علاوه بر معاصي ديگر که صادر مي شود.

و کدام عالم در اين زمانها يافت مي شود که به همه ي علم خود عمل کرده باشد،و هيچ يک از اوامر پروردگار خويش را ضايع نکرده باشد و تمام اعمال ظاهره و صفات باطنه ي خود را تصحيح نموده و مطمئن شده باشد که هر چه ازو خواسته اند، به جا آورده و تکليفات خود را به انجام رسانيده؟پس تشويش او از ديگران بيشتر و تکليف او بالاتر است!

"روزي حذيفه (؟) امامت جمعي را در نماز کرد چون سلام داد گفت برويد امامي غير از من بجوييد يا تنها نماز بگذاريد، که در دل من گذشت که در ميان اينها از من بهتري هست." و چون مانند او کسي از چنگ شيطان خلاصي نيافت، چگونه ضعفاي امت از مکر او نجات مي يابند؟ بخصوص در امثال اين زمان که از علماي آخرت نشاني و در آفاق از ايشان به جز نامي نيست. آري! علماي آخرت را علاماتي ديگر است.کساني هستند که به حالت خود پرداخته و روي به کار خود آورده، از ابناي زمان گريزانند، و از دوستان و آشنايان پنهان،کاري بزرگ پيش دارند که ايشان را از دنيا و نعمت آن باز داشته و عزت دنيا را در نظر ايشان خوار و بي مقدار کرده،خوف خدا در ظلمت شبها ايشان را از خوابگاه خود بر مي انگيزاند، و به خدمت خدا باز مي دارد،نه گرم دنيا را طالبند و نه سردش را،نه بلاي خدا را شکوه مي کنند و نه دردش را،فکرشان جز يک فکر و ذکرشان جز يک ذکر، نيست،در سرشان جز به يک سودا و در دلشان جز به يک کس را جاي نمي باشد. هيهات، هيهات! صفحه ي آخر زمان کجا و امثال ايشان کجا؟! "فَهُم اربابُ الاقبالِ واصحابُ الدُّولِ و قَدِ انْقَرضوا في الصَّدرِ الَاول" ايشان جماعتي بودند که گوي دولت از ميان ربودند و رفتند.

بلکه در اين زمان بسيار کم عالمي باشد که فروتني وتواضعش از براي غير اغنيا(غني در علم هم) و اهل دنيا باشد؛ و بر فقرا(فقير در علم هم)  و مسکينان متکبر نباشد و مطلب او از تحصيل علم قرب خدا و رضاي او باشد.

پس سزاوار علماء ان است که در کردار و گفتار خود تأمل کنند و ببينند که از ايشان چه خواسته اند،و عاقبت ايشان  به کجا خواهد انجاميد،تا ذلت نفس خود را بشناسند و از عجب و تکبر خالي شوند.

                                                                                                                                      

                                                                                                                                                   معراج السعادة


* اين مطلب را زماني خواندم که از عجب و غرورِ شخصي که خود را قيِّم گنهکارانِ افرادِ اطراف خويش مي داند،افسرده شده بودم.وخدا خوب شناسانيد. هم من را به خودم و هم او را به من!

                                                   

                                                                اول حقير شو تاسپس تحقيرت کارگر افتد!


وهنوز من در اين فکرم که چگونه بعضي ها فکر مي کنند کسي شده اند براي خودشان؟! شايد هم واقعا وقتي آدمي به جايي مي رسد،4 تا کتاب مي خواند،5 تا مقاله مي نويسد،ده جور کتاب اشتها آور به خورد فرهنگ سوءتغذيه گرفته مان مي دهد،با چند تا آدم حسابي(از قماش خودش!) دست مي دهد،شايد واقعا آن زمان آدم  بايد به خودش بقبولاند که ديگر براي خودش کسي شده است؟! نمي دانم،بايد تجربه کنم،بايد براي خودم کسي بشم!!


                                                                                   والسلام!


+ خط خورده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:56  توسط تیساپه  | 

يا معروف العرفا!

  


                               راهم بدهي اگر عتابم بکني   بهتر بود ار مرا جوابم بکني

+ خط خورده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:29  توسط تیساپه 

میگم مجنونم...!

 

دنیای من..

      اللهم اجعل محیای محیای من...

                                        ای وای من..

                                               من واسه تو گریه می کنم تو برای من...

                                                                                       ای وای من...

 

پی نوشت:

× دخترک نذر کرده بود .سیزده سکه ی بهار آزادی ویک شاخه گل نرگس...

 

+ خط خورده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:42  توسط تیساپه  | 

بشكند قلمي كه ننويسد بر بسيجيان اين سپاهيان خميني چه گذشت...

      

 

             8

                           پات کو بسیجی؟!

                                                                     حرف نزن!فقط گوش کن...!

 

+ خط خورده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 12:35  توسط تیساپه 

سلطان فصلها پاییز...

نفهمیدیم تابستان از کدام در آمد از کدام در رفت..؟!

اما این پاییز انگار شور دیگری دارد...

و این روزها رعد وبرق برایم کلاس تفسیر گذاشته است !....آن لحظه که محکم می کوبد توی گوش آسمان...

                                           و اینبار نماز آیات خواندیم...

و من هیچ لذتی را با نشستن کنار پنجره ی شب های پاییز ٬ زیر هجوم برق ها و رعدها معاوضه نخواهم کرد....

                      

+ خط خورده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:45  توسط تیساپه  | 

از...به...

از تیساپه به ....

به امام رضا(ع) : در اينکه کرمت "هوگو چاوز " را هم بطلبد جاي تعجب نيست، فقط بگو تکليف اين دلي را که بي قرار کرده اي چيست...؟!

 

به امام حسين(ع) :به من بگو که از کدام روزن اين دل آهني نفوذ کرده اي..؟!ترسي به قوت سکرات موت وجودم را گرفته است، که انگار قرار است همين روزها بميرم و بايد هرچه زودتر از اجل رخصت بگيرم..

                            آخر اين سر ِ بي سودا را چه به هواي کربلا..؟!

اين بذر  را کجاي سياه چال درونم کاشته اي که روز به روز جوانه مي زند و مي روياند و عن قريب است که بپيچد و بفشارد و بچکاند...و من.. مي ترسم ازين اضطراب!آن هم در اين شب هاي غريب...

                                              بدجوري دلم هواي کربلا رو کرده...

 

به علي(ع) : هر قدمي که به سويت برداشته ام، فرسنگ ها به عقب رانده شده ام،هرچه خواستم به تو نزديک شوم،دورتر شدم....هرگاه که در تاريکي غفلتم با اين بينش کورسو،تنها قطره کلامي از اقيانوس گفته هايت را نوشيدم،مستي اش آنقدر فراتر از جانم بود که تا صبح هشياري ام هورا کشيدم و کف زدم و دف زدم و کيف کردم و عرش را به فرش کشيدم و جن و انس را از نامت باخبر کردم،و چه صبح رسوا کننده ايست آن روزها که تو را مي بينم که بر بلنداي تاريخ ابروان انذار در هم کشيده،نشسته اي...همان درهم کشيدني که خيبرها گشود و زبان ها بست..لال کرد...کشت..!!  نشسته اي و نشسته ام زير هجوم نگاه مر گ آورت،و با سنگيني ِ سکوتِ استخوان سايت، پتک ناگفته هايت را بر فرق سر جهالتم مي کوبي تا هر چه بيشتر در عمق بهت و حيرت فرو روم..و امروز مي بيني مرا که چگونه در آغاز پهنه ي "آنچه بوده اي" ميخکوب شده ام،ديگر ياراي "نبودت" را نيست به قربان نگاهت!...هرچند که تا آخر دنيا و تا ابد قيامت مرا_ اين اسيرِ دست و پا و سرودل بسته ي ِ دنيايِ پيش چشم تو کاه را_ محکوم به لايدرکي تو کرده اند،اما خوب مي داند و مي داني که آرامش اين لحظه هاي بي قرار را وامدار تکيه دادن به نام توام "مولا...!"

به صاحب : شرمنده که جز گل روي تو علف هاي هرز نيز در دلم مي رويد...

به نائب : دارم فکر مي کنم کدام "نهج" و يا کدام "غرر" قرار است آنچه بر تو گذشته است را براي فرزندان من بازگويد...؟!

به تو : کوله بارت بربند...شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد..که به مقصد برسيم...وبدانيم که يک عمر چه غافل بوديم...يادت باشد که يا التماس دعايم را نشنيده بگيري، يا اگر که شنيدي حقي بر گردنت گذاشته ام که تا در لحظه هاي استجابت نخواني ام، شانه هايت سبک نخواهد شد!!

به ماه رمضان : مهلاً مهلا...

به خودم :      ..... خاموش شو تا نشنود    اين قصه را باد هوا .....

به خدا :               من ماندم آهي که تو مي داني و من ...

 

+ خط خورده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 13:41  توسط تیساپه  | 

تحریم ذهن...

 

قُلوبُهُم مَحزونَةٌ، وَ شُرورُهُم مَأمونَةٌ، وَ أَجسادُهُم نَحِيفةٌ و حَاجَاتُهُم خَفِيفَةٌ، وأنفُسُهُم عَفيفَةٌ...

اولئک هم الفائِزون!

 

...و زمين آنها را در خود گرفت، و از گوشت بدن هاي آنان خورد و از خون آنان نوشيد، پس در شکاف گورها بي جان و بدون حرکت مانده اند.نه از دگرگوني ها نگرانند ونه از زلزله هاي ترسناک و نه از فرياد هاي سخت هراسي دارند..غائب شدگاني که کسي انتظار آنان را نمي کشد و حاضراني که حضور نمي يابند،اجتماعي داشتند و پراکنده شدند،بايکديگر مهربان بودند وجدا گرديدند،اگر يادشان فراموش گشت، يا ديارشان ساکت شد،براي طولاني شدن زمان يا دوري مکان نيست،بلکه جام مرگ نوشيدند....گويابودند و لال شدند،شنوا بودند و کر گشتند،و حرکاتشان به سکون تبديل شد،چنان آرميدند که گويابيهوش بر خاک افتاده و در خواب فرو رفته اند...خطبه ي 221/شرح حال رفتگان

و زماني نمي گذرد که تو نيز يکي از آناني...

...فَکَيْفَ تؤلِمُهُ النّارُ وَ هو يأمُلُ فَضْلَکَ و رَحْمَتَکَ،اَمْ کَيْفَ يَرجو فَضْلَکَ في عِتْقِه مِنْها فَتَتْرُکَهُ فيها...هَيْهات...!ما ذالِکَ الظَّنُّ بِکَ...

 

پرسيد : پيشه ات؟!

پاسخ داد : يخ فروش جهنم!

_ مخاطب خاص : من بندِ آمدن يا نيامدنت را مدتهاست که بريده ام،که بند بود و بايد گسيخته مي شد،چه اگر که نمي آمدم ،نمي آمدي؛اما زخم اين درد جاي ديگري ست،زخمي که جراحتش مرموز است و مرهمش مرموزتر!که انتظار کشف درد هم از تو نمي رود چه رسد به نسخه اش!بگذار پشت اين مسکن حرف هاي کودکانه ام آرام بگيرم...تو به کارت برس...

_ حس کسي رو دارم که تو مسابقه ي دو شرکت کرده و از توان جسمي خيلي خوبي هم برخورداره.اما بخاطر کفش نامناسب همش مجبوره بايسته و بند کفشش رو از نو ببنده وهمين باعث ميشه که عقب بمونه(شرح بي سيستم ماندنمان بود!)

_ دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد       نگهش دار!به موسي شدنش مي ارزد..

 

+ خط خورده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 16:19  توسط تیساپه