چشم ها را بايد شست
چهره ي موجهي داشت .مظلوم مي نماياند.از همان روز هاي اول دانشگاه توجهم را جلب کرده بود..همان روزهايي که نگاه قضاوتم بدجور روي آدمهاي اطرافم سايه انداخته بود.از طرز لباس پوشيدنشان، حرف زدنشان،از کلماتي که استفاده مي کردند،حتي از نگاه هايي که به افرادِ مثل من داشتند.با هرکس که هم کلام مي شدم بحث را يک جوري زيرپوستي به سياست مي کشاندم تا بفهمم با که طرفم،در اکثر قريب به اتفاق اين مواقع فورا بحث را پرت مي کردم سر يک موضوع ديگر،که نکند ناسزايي از دهانشان بيرون بيايد و مسببش من باشم،ديگر فرصت باقالي بار کردن نداشتم!مدتي به اين منوال گذشت،حالم از خودم بهم مي خورد.حتي اگر به وبلاگهاي جديدي سر مي زدم از توي قسمت آرشيو خرداد ماه را انتخاب مي کردم ببينم موضع طرف چيست!...از موضوع مورد نظرم دور نشوم.مي خواستم درمورد اوصحبت کنم.همو که چهره ي موجهي داشت.مظلوم مي نماياند.دربين تمام پسرهايي که به زعم خودشان تيپولوژي يک"آقاي مهندس!" را به خودشان گرفته بودند،مجزا بود.شبيه طلبه ها بود.اين را بغلدستي هايم مي گفتند!!
آن روزها علي رغم تجربه ي بر دوش از ترم قبل،باز هم خرده سوزش هايي از يک "ترم يکي" را در روحياتم احساس مي کردم.دوستان قديمي بودند اما من حالم خوب نبود.همان روزهايي که تمام وجودم سر کلاس ادبيات ذکرو دعا مي شد که خدا نکند بحث در اين کلاس به سياست کشيده شود،با اين استادِ سلطان ميوه ها!مي ترسيدم .. از استدلال هاي حبابکي و استنتاجهاي کشککي و استنباط هاي مضحکش.واقعا مي ترسيدم.هر چند که خودش تنش مي خاريد که بحث را به آنجا بکشد وآنگاه نگاه عاقل اندر سفيهش را بر روي چهره ي بچه ها تنظيم کند و از روي خيرخواهي!برايمان صغري ببافدو کبري بچيند و چه وچه..!
و البته اين وضعيت در همان روز هايي بود که سر کلاس زبان به چيزي جز حرف هاي استادزبان فکر نمي کردم.کلاسي پويا و پر نشاط.پر از ترس و اضطراب هاي خواستني.از همان نوعي که در طول ترم دست و دلت را به سمت هيچ درسي جز درس مورد نظر نمي برد.کلاس تقويت اعتماد به نفس افرادِ درخود فرو رفته و در عين حال تخريب شخصيتِ افراد متکبر(بچه هاي پايتخت چنان حسابي ازين استاد مي برند که خدا مي داند.همين اول ترمي فکر مي کنم خوب سر کلاس اين استاد ورز آمده اند!)و خلاصه کلاسي که فکر کردن به تمام شدنش حالم را مي گيرد.نگاه استاد،کلامش،اشاراتش،تاييد و تکذيبش و حتي کنف کردنش درس مي آموزد،حداقل به من!تا جايي که من مي دانم همه شيفته اش شده اند.حتي آنهايي که اول ترم مي خواستند اين درس را حذف کنند.تقريبا تنها استادي ست که وقتي وارد کلاس مي شود به احترامش کاملا بر پا مي شوم!...در کلاس اين استاد احساس آرامش خاصي دارم.وحسرت تلخي از بيگانگي ديگر کلاس ها با چنين اساتيدي!...
چه چيز را داشتم مي گفتم؟!سياست يا درس را؟!
رسول را..!
رسول اما در همه ي کلاس ها حضور فعال داشت(دارد).تقريبا در همه ي کلاس ها اگر موضوعي از طرف استاد براي حل يا تحقيق بيان شود،رسول اولين داوطلب است. چه دروس اختصاصي چه عمومي. ازينکه مي ديدم دانشجويي با اين روحيات(!! ظاهريات!!) اينقدر پي درس و کلاسش هست هم ذوق مي کردم هم غبطه مي خوردم...از لهجه ي صحبت کردنش مي شد حدس زد از بچه هاي خراسان است." يه" زياد به کار مي برد در حرف زدنش!اما به مدد پرس و جوهاي اساتيد در اوايل ترم فهميدم که از بچه هاي گنبد کاووس است.
اينکه چطور شد من به اين موضوع(در ادامه خواهم گفت) شک کردم يادم نيست.اما همينقدر مي دانم که از وقتي مشکوک شدم بطرز احمقانه اي حس کنجکاوي از نوع تأنيثمان(!) گل کرده که در اين باره مطمئن شوم.
هيجاني ترين قسمت اين کنجکاوي زماني بود که سر يکي از کلاس هاي ادبيات،استاد نامبرده داشت يکي از داستان هاي تاريخي دوران پيامبر را تعريف مي کرد.رسيد به آنجا که عُمَر در ميدان شهر نشسته بود و شراب خورده بود و مست بود و ازين حرف ها.. آقا اين استاد تا مي خواست اسم عمر را بياورد با چنان حرص و غضبي لعن مي کرد که من واقعا ترسيدم(از نوع همان ترس اوليه).و فکر مي کردم هر آن ممکن است رسول از جايش بلند شود و برود بيرون!...اما نرفت..تعجب مي کنم که اين استاد با اين سابقه ي تدريس توي دانشگاه واقعا به فکرش خطور نکرده که شايد دانشجويان اهل تسنن هم در کلاس حاضر باشند؟!!..رسول بيرون نرفت..اما..
اما زبانش دارد باز مي شود.آن هم سر همين کلاس ادبيات!
بقيه اش را حوصله ي شرح و بسط ندارم.شايد در پست هاي بعدي نوشتم.اما قصدم ازين گفته ها بيشتر اين بود که بگويم:
قدرت قضاوت درمورد افراد را از دست داده ام.رسول تنها نمونه ي کوچکي ازين شکستِ سراسر پيروزي بود.جالب اينجاست که در همين سفر مشهد اخير،با يکي از بچه هايي(دختر) که پارسال باهم همکلاس بوديم،همسفر شديم.يک بار که در محل اسکانمان قبل از او ايستاده بودم تا وضو بگيرد،چشمانم از تعجب (دهانم نيز!) تا جايي که جا داشت باز مانده بود..وقتي که ديدم دارد به روش اهل سنت وضو مي گيرد.نمي دانم قيافه ام را توي آيينه ديد يانه.ولي وقتي به خودم آمده بودم رفته بود!!تعجب من ازينکه او اهل سنت بود و يا اينکه به زيارت آمده بود،نبود.حالا که خوب فکر مي کنم مي بينم کلا تعجب من بي دليل بود.مشکل از من بود که اين مسئله اينقدر برايم غير قابل پيش بيني و غير قابل باور بود.به مدد خدا چند وقتيست که واقعا نمي توانم از ظاهر افراد وحتي از رفتار هاو برخوردها و حرف هايشان،قضاوتي در موردشان بکنم.
خدا را شکر!


