چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه..

در هوس بال و پرش بی پرو پر کنده شدم...

مرده بدم زنـــــده شدم گریه بدم خنـــــــده شدم            دولت عشق آمد و من دولت پاینـــــــده شدم

دیده ی سیر است مرا جــــان دلیـــــــر است مرا            زَهره ی شیر است مرا زهره ی تابنـــده شدم

گفت که دیوانــــــــــه نهی لایق این خانه نهـــی            رفتــم و دیوانه شدم سلسله بندنـــــده شدم

گفت که سرمست نهی، رو که ازین دست نهی             رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنـــده شدم

گفت که تو کشــته نهی در طرب آغشته نــــهی            پیش رخ زنده کُنش کشته و افکنــــــده شدم

گفت که تو زیرککی مســــت خیالـــــی و شکـی            گول شدم هول شدم وز همه برکنــــده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله ی این جمع شـدی            جمع نیم شمـــــــع نیم  دودپراکنــــــده شدم

گفت که شیخـــی و سری پیش رو  وراهبـــــری             شیخ نیم پیــــــش نیم امر تو را بنــــده شدم

گفت که با بال و پـــــــری من پر وبالــــــت ندهم              در هوس بال و پرش بی پر و پرکنـــــده شدم

چشمه ی خورشید تویی سایه گه بید منم                  چونک زدی بر سر من پست و گدازنــده شدم

از توام ای شهـــــره قمــــر در من و در خود بنگر             کز اثر خنـــده ی تو گلشن خندنـــــــــده شدم

باش چو شطرنج روان خامش و خود جمله زبان              کز رخ آن شاه جهان فرخ و فرخنــــــــده شدم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 10:48  توسط تیساپه 

مگسي را که تو پرواز دهي شاهين است...

سرم را تکيه داده ام به شيشه.بيرون باد مي زند.سوز دارد از حالت برگهاي درخت مي فهمم.دارند کبود مي شوند.سخت روي زمين مي افتند.توي ماشين اما گرم است.صورتم گل انداخته است.از گرمي صورتم مي فهمم و از تمام فکر هايي که در خط به خط مويرگ هاي سرم  جريان دارد... ام پي فور دختر بغلدستي ام دارد بيخ گوش من عاشقانه مي خواند..کم و بيش مي فهمم " پاي من جوونيتو هدر نکن دلبر ناز ..باخت من کافيه تو ديگه به پاي من نباز.."

فرصت براي فکر کردن به شعور راننده ندارم که دارد توي فضاي بسته سيگار مي کشد!شيشه را مي کشم پايين..

                                                                        واما باد...

صورتم سرخ شده است...از بي حسي نوک دماغم مي فهمم و از تمام نااميدي هايي که مي خواهند خودشان را از پرده ي چشمانم بريزند بيرون!کور خوانده اند!امانِ شان نمي دهم! بغض شوري را قورت مي دهم...!

همه چيز براي فکر کردن به همه ي بدبختي ها، مهياست!همه چيز براي فحش دادن به زمين و زمان در دسترس است.همه چيز براي باخاک يکسان کردنم آماده ي آماده است!حتي خيلي راحت مي توانم بالا بياورم،ازخودم!محيط اطراف دارد فرياد مي زند که: فرياد بزن..!

اما نه...من ضعيف تر از آنم که حتي چشمانم را ببندم و نفسي عميق بکشم...هميشه از نگاه هاي مردم مي ترسيدم... غافل از نگاهِ ...

 

جرات نمي کنم چشمانم راببندم.دوباره آن سنگهاي سفيدِ صيقل داده شده  و رگه دار  تجسم کده ام را فرش مي کنند...چند روزي مي شود که حتي در خواب،قدم هايي را مي بينم که دارد روي اين سنگ فرش ها عبور مي کند...تعداد قدم ها زياد است و پراکنده... درست مثل...

درست مثل هميشه توي اين لحظات خاموش و سرد و آرام و کساد،ويبره ي موبايل وجودم را مي لرزاند :

                                     _ طلبيدت سيد!بيا!

 

 

 

ادمش نيستم،ولي اي کاش بودم و همانجا وسط کمربندي  پياده مي شدم و تا خود بابلسر را پياده مي رفتم...

                            آخر ديگر امانم را بريده بودند، اين  بغض هاي پر از شرم ِ بي حيا!

 

 

 

 

_من سه شنبه دارم مي روم مشهد!دل همه تان بسوزد!

 

_ افسر ح. م- از گروهان هنر و معماري!  شايد باورت نشه که کاملا نااميد بودم!

خوش خبر باشي حاجي!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 17:5  توسط تیساپه  | 

بعضي ها فکر مي کنند کسي هستند براي خودشان!

… و آن عبارتست ازينکه ادمي خود را بزرگ شمارد به جهت کمالي که در خود بيند،خواه آن کمال را داشته باشد يا نداشته باشد وبعضي گفته اند عُجب آن است که صفتي يا نعمتي را که داشته باشد بزرگ بشمارد و از منعم آن فراموش کند.وفرق ميان اين صفت و کبر آنست که متکبر کسي ست که خود را بالاتر از غير ببيند و مرتبه ي خويش را بيشتر شمارد،ولي در اين صفت پاي غيري در ميان نيست بلکه مُعجب آنست که به خود ببالد و از خود شاد باشد و خود را به جهت صفتي،شخصي شمارد و از منعم اين صفت ،فراموش کند...

و اما عُجب به علم : پس علاج آن اينست که بداني علم حقيقي آن است که آدمي را به خود شناسا کند،و اورا به خطر و تشويش و خاتمه ي امر، دانا نمايد،واورا از عظمت و عزت و جلال خداوندي آگاه کند.وبفهمد که سزاوار بزرگي و کبريا اوست و بس،و به غير او هرچه هست،هيچ و نابود،و کمال و صفات جلال از آن مفقود است.

و شکي نيست که اين علم ، خوف و مذلت و خواري و مسکنت را زياد مي کند و آدمي را معترف به قصور و تقصير خود مي سازد.و ازين جهت گفته اند:"هرکه علمش بيشتر دردش بالاتراست"

وعلمي که آدمي را به اينها متنبه نسازد،يا از علوم دنيويه است که حقيقتا علم نيست بلکه از حِرَف و صناعات است و يا آنکه صاحبش خبيث النفس است و بد اخلاق.و بدون اينکه دل خود را پاک کند و خباثت را از خود زائل کند مشغول علم شده و درخت آن را در شوره زار دل خود نشانيده و به اين جهت به جز ميوه ي خبيث باري نداده.

و علم مانند باراني ست که از آسمان فرود مي آيد و در نهايت و صافي و خوش گواري درختان و گياهان ازآن سيراب مي گردنند.پس اگر درختي ميوه اش شيرين است،از آشاميدن آن شيرين تر گردد.و همچنين علم چون به زمين دل فرو ريزد،دل ناپاک خبيث را خبيث تر و تاريک تر مي گرداند و صفا و روشني دل پاک را زياد مي کند و چون آدمي اين را يافت، مي داند که عجب به علم، از حمق و جهالت است. و از ثمره ي علم آنست که بداند هرکه صاحب صفت عُجب است خدا اورا دشمن دارد ودر نزد خدا،ذلت و پستي و حقارت و شکستگي، محبوب است و بس!

                          در راه او شکسته دلي مي خرند و بس    بازار خودفروشي از آن سوي ديگر است

و در احاديث قدسيه وارد است که خدا فرموده :"تا خود را بي قدر  مي داني، تو را نزد ما قدر و مرتبه ايست، و چون از براي خود قدري بداني،در پيش ما هيچ قدري نداري" و ديگر فرموده: "خود را خرد و کوچک بشماريد تا من محل شما را بزرگ کنم" پس سزاوار عالِم آن است که که خود را به نوعي بدارد که مولاي او مي طلبد. و بداند که امر بر عالِم شديد تروحجت بر او محکم تر است.از جاهل مي گذرند آنچه را که عشر آن از عالم نمي گذرند. زيرا که چون قدم عالم لغزيد،قدم جمعي کثير مي لغزد.و کسي که با علم و معرفت معصيت کرد،البته خباثت باطن او بيشتر است. و ازين جهت حضرت پيغمبر(ص) فرمود: " در روز قيامت، عالِم را مي آورند و به جهنم مي افکنند به نوعي که روده اي او بيرون مي افتد و بر دور آنها مي گردد، همچون خري که بر دور آسيا مي گردد.پس او را به گِرد دوزخ مي گردانند تا همه ي اهل جهنم او را مشاهده کنند. پس به او گويند: چه شده است تو را؟! گويد: من مردم را به خوبي مي خواندم و خود بجا نمي آوردم و از بدي منع مي کردم و خود مرتکب آن مي شدم."

و خداوند عالم در قرآن مجيد علماي يهود را به خر مثال زده و بلعم بن باهور را به سگ،چون به علم خود عمل نکرده بودند. و هرعالمي که مردم را به فروتني و انکسار امر مي کند و از کبر و عجب منع مي نمايد وخود متکبر و مُعجب باشد،البته از بدان علماء و از کساني که به علم خود عمل نکرده اند خواهد بود،و از اهل عذابي که ازين اخبار رسيده خواهد گرديد،علاوه بر معاصي ديگر که صادر مي شود.

و کدام عالم در اين زمانها يافت مي شود که به همه ي علم خود عمل کرده باشد،و هيچ يک از اوامر پروردگار خويش را ضايع نکرده باشد و تمام اعمال ظاهره و صفات باطنه ي خود را تصحيح نموده و مطمئن شده باشد که هر چه ازو خواسته اند، به جا آورده و تکليفات خود را به انجام رسانيده؟پس تشويش او از ديگران بيشتر و تکليف او بالاتر است!

"روزي حذيفه (؟) امامت جمعي را در نماز کرد چون سلام داد گفت برويد امامي غير از من بجوييد يا تنها نماز بگذاريد، که در دل من گذشت که در ميان اينها از من بهتري هست." و چون مانند او کسي از چنگ شيطان خلاصي نيافت، چگونه ضعفاي امت از مکر او نجات مي يابند؟ بخصوص در امثال اين زمان که از علماي آخرت نشاني و در آفاق از ايشان به جز نامي نيست. آري! علماي آخرت را علاماتي ديگر است.کساني هستند که به حالت خود پرداخته و روي به کار خود آورده، از ابناي زمان گريزانند، و از دوستان و آشنايان پنهان،کاري بزرگ پيش دارند که ايشان را از دنيا و نعمت آن باز داشته و عزت دنيا را در نظر ايشان خوار و بي مقدار کرده،خوف خدا در ظلمت شبها ايشان را از خوابگاه خود بر مي انگيزاند، و به خدمت خدا باز مي دارد،نه گرم دنيا را طالبند و نه سردش را،نه بلاي خدا را شکوه مي کنند و نه دردش را،فکرشان جز يک فکر و ذکرشان جز يک ذکر، نيست،در سرشان جز به يک سودا و در دلشان جز به يک کس را جاي نمي باشد. هيهات، هيهات! صفحه ي آخر زمان کجا و امثال ايشان کجا؟! "فَهُم اربابُ الاقبالِ واصحابُ الدُّولِ و قَدِ انْقَرضوا في الصَّدرِ الَاول" ايشان جماعتي بودند که گوي دولت از ميان ربودند و رفتند.

بلکه در اين زمان بسيار کم عالمي باشد که فروتني وتواضعش از براي غير اغنيا(غني در علم هم) و اهل دنيا باشد؛ و بر فقرا(فقير در علم هم)  و مسکينان متکبر نباشد و مطلب او از تحصيل علم قرب خدا و رضاي او باشد.

پس سزاوار علماء ان است که در کردار و گفتار خود تأمل کنند و ببينند که از ايشان چه خواسته اند،و عاقبت ايشان  به کجا خواهد انجاميد،تا ذلت نفس خود را بشناسند و از عجب و تکبر خالي شوند.

                                                                                                                                      

                                                                                                                                                   معراج السعادة


* اين مطلب را زماني خواندم که از عجب و غرورِ شخصي که خود را قيِّم گنهکارانِ افرادِ اطراف خويش مي داند،افسرده شده بودم.وخدا خوب شناسانيد. هم من را به خودم و هم او را به من!

                                                   

                                                                اول حقير شو تاسپس تحقيرت کارگر افتد!


وهنوز من در اين فکرم که چگونه بعضي ها فکر مي کنند کسي شده اند براي خودشان؟! شايد هم واقعا وقتي آدمي به جايي مي رسد،4 تا کتاب مي خواند،5 تا مقاله مي نويسد،ده جور کتاب اشتها آور به خورد فرهنگ سوءتغذيه گرفته مان مي دهد،با چند تا آدم حسابي(از قماش خودش!) دست مي دهد،شايد واقعا آن زمان آدم  بايد به خودش بقبولاند که ديگر براي خودش کسي شده است؟! نمي دانم،بايد تجربه کنم،بايد براي خودم کسي بشم!!


                                                                                   والسلام!


+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:56  توسط تیساپه  | 

يا معروف العرفا!

  


                               راهم بدهي اگر عتابم بکني   بهتر بود ار مرا جوابم بکني

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 17:29  توسط تیساپه