<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>چرک نویس</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com</link>
<description>چرک نوشته های یک پابرهنه..</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 31 Jan 2022 18:14:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>.. مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ؟</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/83</link>
<description>بسم الله از تیرماه ۸۸ تا آبان ماه ۹۲ ۴ سال وبلاگ می نوشتم و بیشتر میخواندم. چقدر دلم برای صفای وبلاگ ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی تنگ شده.. از ۹۲ تا ۱۴۰۰ به انواع و اقسام شبکه های اجتماعی آلوده شدم. یک مصرف کننده ی تام. مصرف کننده ی بی پرهیز و مراعات. یک اجیر شده ی بی جیر و مواجبِ توسری‌ خور. وبلاگ نویسی و بلاگ‌خوانی، برای من یک مرکب از مراکب سلوک شخصیتی بود. صبر، سکوت، آرامش، تمرکز، عمق، انتظار ، حریم و گاهی حباب های هیجان که بحمدلله زود می مُـرد.</description>
<pubDate>Mon, 31 Jan 2022 18:14:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/83</guid>
</item>
<item>
<title>طفل رند</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/82</link>
<description>خواهرزاده ی خانه براندازِ دل بر؛که پست معهود ذکرش گذشت، احتمالا معرف حضورتان هست، ایشان یک سری اخلاقیات و روحیات و کلا یک سری جهان بینیِ جالب انگیزناکی دارد که گاها تا چند روز رسما همگی را می برد به حالتِ لوگ آف تا درک کنند از منظر روانشناختی تربیتیِ کودک، الان منظور عالیجناب دقیقا از این حرکت چه بود؟ الان باید چگونه جوابش را داد؟الان چگونه میشود او را پیچاند و در عین حال پیچ نخورد؟!الان چگونه می شود او را متمرکز بر این موضوع کرد؟الان آن روی مبارکش را از</description>
<pubDate>Wed, 20 Nov 2013 14:57:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/82</guid>
</item>
<item>
<title>من یاکریم بام توام..</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/81</link>
<description>صبح 15 رمضان المبارک 1432؛ بعد از نماز صبح، از طرف کفشداری شماره 3 وارد شدم و مقابل روضه منوره ایستادم. کنار یک ستون مأوا گرفتم و آروم به ضریح خیره شده بودم؛ روز میلاد بود و حرم معطر و نورانی. چند لحظه بعد خادمها با اسباب و وسایل مربوطه اومده بودن برای نظافت ضریح. دسته گل های زیبا و تازه رو آورده بودن تا جای دسته گلهای قدیمی بالای ضریح تعویض کنن. راه رو باز کردن. باتشریفات هرچه تمام تر خادمین به صف شدن.</description>
<pubDate>Mon, 22 Jul 2013 11:07:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/81</guid>
</item>
<item>
<title>گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/80</link>
<description>نماز ظهر و عصر رو رسیدیم اونجا.موقع نماز نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم. چشمام بسته بود و سراپا گوش بودم. صدای آشنایی که برام نزدیک تر از همیشه شده بود و انگار یک نفر در درون من به نماز ایستاده بود و این من نبودم! از بعد نماز ظهر و عصر رفتیم بیرون تا 4 بعدازظهر پشت در ایستاده بودیم.بمعنای واقعی کلمه تو دنیای خودم نبودم. اصلا تو دنیا نبودم. معلق.. زودتر از همه بازرسی شدم، اولین نفر وارد حسینیه شدم.آرامشِ آبیِ موکتها خستگی همین چندساعت رو هم از یادم میبرد و</description>
<pubDate>Thu, 18 Jul 2013 16:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/80</guid>
</item>
<item>
<title>کلُ شیءٍ خاضعٌ لَه..</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/78</link>
<description>این روزها خسته ام، خیلی خسته. ودر عین حال آرام.. بعد از امتحانات و انتخابات؛ بدفرم دلم یک زیارت میخواهد. یک سلام.یک امین الله.. کمی محال به نظر می رسد، اما .. همه گویند محال است ولی/ دلخوشم من به کرامات رضا(ع).. -قسمت اول پست قبلی را دوباره پیشنهاد میکنم. -پراکندگی های ذهنم در یکی دو روز قبل را توی ادامه مطلب آورده ام.</description>
<pubDate>Sun, 16 Jun 2013 14:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/78</guid>
</item>
<item>
<title>مردی در تبعید ابدی</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/76</link>
<description>- نترس بانو! نترس! آرام باش! رو به خدا کن! اینجاست که پای اراده ی ما در برابر مصلحتِ خدا لَنگ است و جز توکل، راهی نیست؛ اینجاست که ما عاجزیم از ادراک آنچه که خدا میخواهد، و بدیهی است ما که زمام امورمان را به دست شیطان نسپرده ایم، خداوند، هرگز زمام امورمان را به دست شیطان نخواهد سپرد؛ پس اینجاست که پای اراده ی ما، چون لنگ نزده است، ممکن نیست که مصلحت خدا در مصیبتی خدایی برای ما باشد... یک بار قرآن را، با خلوص، از آغاز تا انجام بخوان، و باقی را به حق واگذار</description>
<pubDate>Wed, 12 Jun 2013 22:25:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/76</guid>
</item>
<item>
<title>سالها داریم؛ اما کودکیم!</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/75</link>
<description>در ملک بی نشانی راندیم کام خود را / تا اوج طاق نسیان بردیم نام خود را ما را به خوردن دل باشد مدار چون ماه / بر خوان خویش خوردیم رزق تمام خود را لطف زبانی او کم شد چنانکه چندی ست / نشنیده ام جوابی زان لب سلام خود را در عین تشنه کامی مستان چو ناز بینند / بر سنگ بی نیازی کوبند جام خود را چندان که ناله کردیم یک دل ز جا نجنبید / بر سنگ آزمودیم سوز کلام خود را محمد قهرمان - ۱۸ / ۱۱ / ۵۸ وقتی در این گیر و دار بگیر و ببندها، سیاه کاری ها، سیاست زدگی ها، در این</description>
<pubDate>Tue, 21 May 2013 14:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/75</guid>
</item>
<item>
<title>سلام بر اردیبهشت..</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/73</link>
<description>* من اگر برنامه نویسی رو بصورت حرفه ای ادامه می دادم، قطعا در آینده ای نه چندان دور، sensemail رو مینوشتم.. و بوی این بهارنارنج هایِ هوش کُش!ِ شهرمون رو هم بصورت دیفالت، بعنوان پیام خوش آمد و تبریک، برای همه ی کاربرانی که عضو این account می شدند ارسال می کردم. * خدایا ؛ تو نام و نشون واسه اثبات خودت زیاد داری، ولی برا من، سه تاش خیلی بارزه و جای حرف نمیذاره؛ و به خودم میگم اگر اینها هست، پس خدایی هم هست؛ یکیش مرگ ؛ یکیش کوه ؛ یکیش هم شبهای اردیبهشت ..</description>
<pubDate>Sat, 20 Apr 2013 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/73</guid>
</item>
<item>
<title>کمتر از طبیعت نباشیم!</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/72</link>
<description>با اکراه، دویست تومانی را نگاه میکنم، و با یک حس چندش از بوی گریس، میان دو انگشتم میگیرمش، پیش خودم میگویم جلوی گوسفند بیاندازم این اسکناس را، رم میکند! نه اینکه حوصله ی بحث کردن با راننده را نداشته باشم، بلکن اصلا بی فایده میدانم این کار را؛ با اکراه بیشتر کیف پول را باز میکنم تا اسکناس درحال پودر شدن را تویش جا بدهم ودر همان حال تو ی دلم با خودم حرف میزنم که در اولین فرصت که پدر را دیدم این دویست تومانی را غالبش میکنم و با یک هزاری اتوکشیده معاوضه میکنم!</description>
<pubDate>Mon, 25 Mar 2013 13:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/72</guid>
</item>
<item>
<title>خرابِ مرامِ خنده هایت!</title>
<link>https://cherknevic.blogfa.com/post/71</link>
<description>داریم قایم باشک بازی میکنیم؛ چشم میگذارم، بر میگردم، پشت سرم ایستاده چشمانش را بسته و دو دستش را گذاشته روی چشمهایش و ریز میخندد. آرام مینشینم جلویش، یواشکی چشمهایش را از پشت دستها باز می کند، یک هو یکّه میخورد و با هیجان هرچه تمام تر دودستی محکم میکوبد توی صورتم که: سُک سُــــــــــــک .. پناه بر خنده های تو ... الهی! از کودکان چیزها آموختم، لاجرم کودکی پیش گرفتم. «علامه حسن زاده آملی» /**/</description>
<pubDate>Fri, 08 Feb 2013 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>cherknevic</dc:creator>
<guid>cherknevic.blogfa.com/post/71</guid>
</item>
</channel>
</rss>
