خواب عجیبی بود؛
من در آغوشش آرام گرفته بودم،اما او هق هق می زد..
از میان تمام جمله هایی که یادآوری اش بی اختیار اشکم را مجبور به ریختن می کند،این جمله اش تنم را می لرزاند،گریه می کرد و می گفت:
«چرا
کاهلی
می کنی..؟!»
و چند روزیست که زمزمه ام شده:
با یاد تو می خوابم/در خواب تو را بینم/ از خواب چو برخیزم/اول تو به یاد آیی...
_می خواهد مرا بکشد تصویر تکان خوردن شانه هایش توی ذهنم..
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:17  توسط تیساپه