قایقت را بشکن ، روح تو دریایی نیست..!
بعضی ها مثل من، میدان را گم کرده اند؛ عینهو یک «سرباز گیج» بی هوا و سرگردان،درجا می زنند؛ هر از چندگاهی، منوری، صوت خمپاره ای،زوزه ی ترکشی آنها را بهوش می آورد که: «هــی!ببین کجا ایستاده ای! کارزار مقابلت را دریاب!» سر بر می گرداند و نگاهش گره می خورد به نگاه فرمانده.. حتی نمی ایستد چند لحظه حرفهای فرمانده را توی دهانش مزه مزه کند،غیرتی می شود و می زند به سرش تا برود دل دشمن را از جایش در بیاورد و زیر پوتین هایش له کند! بیابان روبرویش را می گیرد و شروع می کند به دویدن،غافل از نقشه ی راهی،تدبیری،توشه ای.. اینجاست که باز چند روز نگذشته که می بینی جناب در یکی از میادین مجهول الهویت درحال درجا زدن است! اینجاست که می خواهی یک بزنی توی سر خودت و یکی بزنی توی سر این شازده که: « احــمق! اینجا جای تو نیست، این کار هم کار تو نیست! پوتین هایت را پا به پا پوشیده ای؛آرپیجی بدون راکت آورده ای؛قمقمه ات هم که چکه می کند...» اصلا کلا نشتی دارد کار این سرباز های گیج..
الحمدلله که دسته ها و گردان ها دقیق و مجهز راهشان را گرفته اند و عملیات را مو به مو پیش می برند و البته که هر میدان جهادی، فدایی دارد و نمونه اش همین پدرِ علی کوچولو که دو روز پیش حین عملیات فدا شد! از داغ «مصطفی احمدی» بیشتر دوستانش به خود می پیچند که او را شناخته بودند و این پدر و مادرش هستند که سربلندتر از همه خضوع خود را پیشکش ولایت کرده اند آنجا که می گویند: «این قربانی کوچک ما فدای سر علی اکبر حسین(ع)...» و تنها خدا می داند که در دل هم سرش کدام سکینه را قرار دهد..
داشتم می گفتم عملیات با قوت رو به راه است و همه چیز طبق نقشه پیش می رود و همه فرماندهانِ متعهد در مقابل فرمانده کل قوا به صف ایستاده و افسران گوش به فرمان و البته دشمنان گوش و چشم و دندان تیز،در کمین نشسته اند و ... حال سر حرف من با تو است،آهـــای! سرباز گیج.. بدون حضور تو هم آب از آب تکان نمی خورد، اصلا شاید اگر نباشی خیال خیلی ها راحت تر باشد،فقط خواستم بدانی هرکسی لیاقت دریافت تندیس شهادت را از دستان مبارک سیدالشهدا ندارد، خواستم بدانی با ادعا نمی توان اقتدا کرد و با شعار نمی شود به شعور رسید و با غلوّ کلمات نمی توان علوّ درجات را فتح کرد.. فإفهم!
ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم؛ غافل ازینکه شهات را به اهل درد می دهند،
شهادت را نه در جنگ،که در مبارزه می دهند.