هستیِ من
اصلا باشد با همه ی داد و بیداد های گاه و بیگاهش از نشستن ظرفها؛ از زیر باران ماندن رخت ها روی بند، از ته گرفتن غذا های به من سپرده شده، از نزدیکیِ طلوعِ آفتاب و قضای نماز، از نخوردن صبحانه، از تب کردن های ناشی از نپوشیدن لباس گرم و نبردن چتر،از بالا رفتن شماره ی چشم ها..
باشد، فقط باشد حتی اگر از ترسِ صدای پاهایش که نزدیک اتاقم می آید فورا سر این لب تاب را جمع کنم و کله ام را بیاندازم توی کتاب و جزوه ها و مشغول ورق زدن شوم.. باشد با همه ی لعن و نفرین هایی که هر روز در حق تلفن همراهم و سیستمم و شرکت اینترنت سر خیابان می کند!
اصلا باشد و هر لحظه که از من کوچکترین خبطی دید، فورا جلوی چشم من راپورتش را به پدر بدهد و آلات شکنجه را از زبان و نگاهِ خسته اش به نگاهِ های عصبانی پدر واگذارد..(هرچند که بازهم پناهی جز همان نگاه خسته ی خودش ندارم..)
فقط باشد با همه ی اضطراب هایش، با همه ی نگرانی های جا و بیجایش، همه ی دغدغه های حساب دار و بی حسابش،با بی توجهی های سازنده اش، اصلا باشد با میگرن های مزمنش، با اخم های خانمان براندازش،با قهر های بیچاره کننده اش، با مقایسه های حرص درآورنده اش؛ با میس کال های تکان دهنده اش حتی!
بیزارم از شب هایی که پدر هست و مادر نیست، حتی اگر مادر آن شب به عروسی رفته باشد،چه رسد به اینکه در بخش مراقبت های ویژه بستری شده باشد.
هیچ چیزِ این دنیا را، زمانش را، مکانش را، اقبالش را، آرام بخش ترین نمایه ها و وقایعش را، خوش ترین حال معنوی و حضیضِ روحی را؛ با یک لحظه ی "بوسیدنِ میان دو ابروی مادرم" عوض نمی کنم.
فقط باشد،اصلا حضورش برایم مثل نفس می ماند، همین که باشد توی خانه، من زنده ام! حتی اگر متوجه حضورش نباشم. حتی اگر خودم خانه نباشم!
زودتر برگرد،به زنده بودنم!