چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه..

هستیِ من

اصلا حضورش برایم مثل نفس می ماند، همین که باشد توی خانه، من زنده ام! حتی اگر متوجه حضورش نباشم. حتی اگر خودم خانه نباشم! حتی اگر باشد و من خواب باشم. حتی اگر از من عصبانی باشد، حتی اگر مرا مجبور کند که ب فلان جا بروم و فلان جا نروم و حرصم را دربیاورد! حتی اگر ب اجبار بگوید آن لباسی که تشخیص میدهد را بپوشم و آن لباسی که دوست دارم را انتخاب نکنم! حتی اگر باشد با همه ی این حکم های حکومتی اش!  باشد حتی اگر دست هایم تا آخر عمر پیشش رو شده شده باشد و او تنها کسی باشد که توی زندگیم فرق لبخندهای  شادی و غمم را به رخم بکشد! با آن چشمهای باطن بینش! باشد با همه ی حدس هایش از احوالاتم که در نهایت بُهت من، با اولین گزینه به هدف میخورد و مرا مقهور این کف بینی ها و فال بینی های خدادادی اش کند!

اصلا باشد با همه ی داد و بیداد های گاه و بیگاهش از نشستن ظرفها؛ از زیر باران ماندن رخت ها روی بند، از ته گرفتن غذا های به من سپرده شده، از نزدیکیِ طلوعِ آفتاب و قضای نماز، از نخوردن صبحانه، از تب کردن های ناشی از نپوشیدن لباس گرم و نبردن چتر،از بالا رفتن شماره ی چشم ها..

باشد، فقط باشد حتی اگر از ترسِ صدای پاهایش که نزدیک اتاقم می آید فورا سر این لب تاب را جمع کنم و کله ام را بیاندازم توی کتاب و جزوه ها و مشغول ورق زدن شوم.. باشد با همه ی لعن و  نفرین هایی که هر روز در حق تلفن همراهم و سیستمم و شرکت اینترنت سر خیابان می کند!

اصلا باشد و هر لحظه که از من کوچکترین خبطی دید، فورا جلوی چشم من راپورتش را به پدر بدهد و آلات شکنجه را از زبان و نگاهِ خسته اش به نگاهِ های عصبانی پدر واگذارد..(هرچند که بازهم پناهی جز همان نگاه خسته ی خودش ندارم..)

فقط باشد با همه ی اضطراب هایش، با همه ی نگرانی های جا و بیجایش، همه ی دغدغه های حساب دار و بی حسابش،با بی توجهی های سازنده اش، اصلا باشد با میگرن های مزمنش، با اخم های خانمان براندازش،با قهر های بیچاره کننده اش، با مقایسه های حرص درآورنده اش؛ با میس کال های تکان دهنده اش حتی!


بیزارم از شب هایی که پدر هست و مادر نیست، حتی اگر مادر آن شب به عروسی رفته باشد،چه رسد به اینکه در بخش مراقبت های ویژه بستری شده باشد.

هیچ چیزِ این دنیا را، زمانش را، مکانش را، اقبالش را، آرام  بخش ترین نمایه ها و وقایعش را، خوش ترین حال معنوی و حضیضِ روحی را؛ با یک لحظه ی "بوسیدنِ میان دو ابروی مادرم" عوض نمی کنم.

فقط باشد،اصلا حضورش برایم مثل نفس می ماند، همین که باشد توی خانه، من زنده ام! حتی اگر متوجه حضورش نباشم. حتی اگر خودم خانه نباشم!

زودتر برگرد،به زنده بودنم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 0:46  توسط تیساپه  |