چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه..

کمتر از طبیعت نباشیم!

 با اکراه، دویست تومانی را نگاه میکنم، و با یک حس چندش از بوی گریس، میان دو انگشتم میگیرمش، پیش خودم میگویم جلوی گوسفند بیاندازم این اسکناس را، رم میکند! نه اینکه حوصله ی بحث کردن با راننده را نداشته باشم، بلکن اصلا بی فایده میدانم این کار را؛ با اکراه بیشتر کیف پول را باز میکنم تا اسکناس درحال پودر شدن  را تویش جا بدهم ودر همان حال تو ی دلم با خودم حرف میزنم که در اولین فرصت که پدر را دیدم این دویست تومانی را غالبش میکنم و با یک هزاری اتوکشیده معاوضه میکنم! در همین گیر و دار صحنه پردازی های ذهنی و مرور صحنه های سابقه دار که مقابل پدر زبان میریزم و نق میزنم و شکوه میکنم و در یک چشم به هم زدنی یک اسکانس خرد را با یک قیمت درشت(!) جابجا میکنم و مرموزانه فرار میکنم؛ نگاه ذهنم به سمت دیگری خیره میشود؛

یاد نمازهایم میفتم، نمازهایی که اگر جلوی گوسفند بگذارمشان، حیوان بیچاره رم میکند!یاد تمام ثوابهایی که بی استثنا یک گوشه و اغلب تمام گوشه هایشان پودر شده و بوی کباب می دهند! و چقدر این جمله آرامم میکند که "خدا از پدر و مادر به شماها مهربانتر است، اگر بفهمید!" و خوبتر که نگاه میکنم می بینم اصلا خدا غیر از مناسبتهای مختلف اعم از اعیاد و ایام مبارک و شبهای قدر که عاشقانه ندای: «ادعونی استجب لکم» سر میدهد، تا همه بخواهند و او عطا کند، جدای از اینها، این وعده گاه بهار هرساله را با تمام حکمتهایی که در رویش ها و گشایش هایش وجود دارد، گذاشته برای ماهایی که این فرصت خواندنش با «حول حالنا» را غنیمت شمریم، تا مصداقِ بارزی باشد برای «يبدل الله سيئاتهم حسنات»..

لحظه ی تحویل سال، از خدا خواستم که این اسکناس های بی گوشه ی درحالِ پودر شدنِ گریس مالی شده ی بی ارزشِ حالِ ما را با آن درشت های قیمتیِ اتو کشیده ی باارزش، تعویض کند، هرچند که خدا خوب میداند بمحض گرفتنشان، مرموزانه فرار میکنم.. اما او خداست، نه بازرگان..

*ایام پیش رو تسلیت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:42  توسط تیساپه  |