چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه..

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

نماز  ظهر و عصر رو رسیدیم اونجا.موقع نماز نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم. چشمام بسته بود و سراپا گوش بودم. صدای آشنایی که برام نزدیک تر از همیشه شده بود و انگار یک نفر در درون من به نماز ایستاده بود و این من نبودم! از بعد نماز ظهر و عصر رفتیم بیرون تا 4 بعدازظهر پشت در ایستاده بودیم.بمعنای واقعی کلمه تو دنیای خودم نبودم. اصلا تو دنیا نبودم. معلق..    زودتر از همه بازرسی شدم، اولین نفر وارد حسینیه شدم.آرامشِ آبیِ موکتها خستگی همین چندساعت رو هم از یادم میبرد و اشتیاقم رو بیشتر میکرد. رفتم جلوی جلو، ردیف اول، پشت میله های سفید، دقیقا روبروی درب کوچک قهوه ای نشستم.چندبار زاویه های دید رو از جایگاه و از جای خودم بررسی کردم و عقب جلو کردم.

ساعت حول و حوش 6 داشت می شد. جمعیت یک صدا فریاد میزد:

ای پسر فاطمه   منتظر تو هستیم

مهمانان ویژه ی جلوی میله های سفید و کنار دیواری! تک تک به صف وارد می شدن و با ورود هرکدومشون دلم از جاش کنده می شد.

بین این هیاهو که همه ی سرو گردنها به چپ و راست و گاها بالا میچرخید و حیران که لحظه ی دیدار رو از کدوم طرف باید شکار کنه، یه لحظه غافل از هر طرف،درب کوچک قهوه ای باز شد.. هیبت علوی بالبخندِ دلربایِ نبویش وارد شد. پسر فاطمه وارد شد..سر و دست و دل جمعیت دیگه دست خودشون نبود..

            

اون لحظه ها می گذشت. و تو تمام این لحظه ها دلِ بینوا رو که آورده بودم سامان بگیره دست خودم نبود. با من نبود. بعدِ اتمام جلسه،وقتی برای رفتن به طبقه بالا، از کنار آقا که برای نماز قامت می بست رد می شدیم، لحظه هام تموم شد. فرصت تموم شد. ومن مونده بودم و این دلِ بی صاحبی که هنوز به جاش برنگشته بود..و ازین دیدار فقط افطارش رو درک کردم که حقا و انصافا خوش طعم ترین و راحت الحلقوم ترین لقمه های زندگیم رو تو این افطار فرو بردم.حتی از طعام مهمانخانه حضرت رضا(ع) دلچسب تر بود.

بعد این دیدار، با خودم میگفتم آدم اگر تاآخر عمرش با حسرت دیدار و وصال بگذره، صد برابر شرف داره به اینکه به دیدار نائل بشه و بعدش همش فکر کنه که خواب بود.. تمام دیدار های دانشجویی رو که از تلوزیون میدیدم، واقعا دلم با جمعیت بود و حس میکردم خودم پای اون دیدار نشستم. اما دیدار سال قبل..

نمی دونم. هرچه که بود،تنبیهِ عاشق کشی بود..

پ.ن1: واقعا این پست برام شیرین تر و به یاد ماندنی تر از همین پست شده..

پ.ن2:پس ازشنیدن خبرشهادت حضرت علی(علیه السلام)گفت: "فقه وعلم، بارحلت علی ابن ابی طالب رفت."

برادرش عتبه گفت: اهل شام این کلام را ازتونمی شنوند. گفت: "مرا واگذار.."
معاویه گریه می کرد؛ واقعا گریه میکرد..
این رو نگفتم که بگم معاویه هم به جایگاه علی(ع) اذعان داشت، این رو گفتم که بگم، اگه صرفا به شناخت جایگاه و گریه کردن برای یک علی(ع)باشه، معاویه علوی تر از خیلی هاست..
فتأمل!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:51  توسط تیساپه  |