چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه..

طفل رند

خواهرزاده ی خانه براندازِ دل بر؛که پست معهود ذکرش گذشت، احتمالا معرف حضورتان هست، ایشان یک سری اخلاقیات و روحیات و کلا یک سری جهان بینیِ جالب انگیزناکی دارد که گاها تا چند روز رسما همگی را می برد به حالتِ لوگ آف تا درک کنند از منظر روانشناختی تربیتیِ کودک، الان منظور عالیجناب دقیقا از این حرکت چه بود؟ الان باید چگونه جوابش را داد؟الان چگونه میشود او را پیچاند و در عین حال پیچ نخورد؟!الان چگونه می شود او را متمرکز بر این موضوع کرد؟الان آن روی مبارکش را از کجا میتوان یافت؟! الان چگونه میشود آن روی نامبارکمان را از دیدِ اعلی حضرت،پنهان کرد؟ الان باید دقیقا با این بچه چه کرد؟!

گاهی آنقدر مغلوبِ این حرفها و حرکات و سکناتِ غیرقابل پیش بینی اش میشوم که در نهایتِ بهتِ بچه نشسته ام و دارم سوال و حرفهایش را مینویسم و یا باهیجانی وصف ناپذیر او را متقاعد میکنم که دوباره آن جمله یا آن حرکت را تکرار کند تا من صدا و تصویرش را به تسخیرِ لنزهای دوربین درآورم! هرچند که او "در هیچ چارچوبی نمی گنجد..!"

به طور کلی در طولِ این چندسال، لذتِ "خاله" بودن را با تمام زیبایی هایش، با تمام مسئولیتها و ظرافتهای مادرانه اش، با تمام فلسفه ها و حکمتهای منحصر به فردش، چشیده ام.و به جرأت اعتراف میکنم که این چند سالِ خاله بودن برای این دوطفلِ متین و نمکین، مسیرِ پیمایشِ شخصیتی ام را تحت الشعاع قرار داده و تأثیر بسزایی داشته.

القصه،حدود سه یا چهار ماهی میشود که این طفلِ گریز پایِ آتش پاره ی نمکین، تکیه کلام که چه عرض کنم، تکیه عبارت یا تکیه سوالی گرفته که هر دفعه برای ما تازگیِ خاصی دارد. و آن اینکه در طول روز، حین یک روزمرگیِ معمولی که او مشغول خودش و اسباب بازی ها و مهدکودکش (برنامه کودک را میگوید مهدکودک!) و احیانا مشغول آزار رسانی به برادر بزرگترش و گاهی میانِ خوابِ روزانه اش حتی!، ناگهان،در یک حرکت غیر قابل پیش بینی،و گاها نگران و پریشان به سمت یک بزرگتر رفته و با هیجانِ عجیبی می پرسد: «الان ساعت چنده؟!» مثلا میگوییم هشت! فوری با همان حالتِ نگران دستهایش را به حالت سوال می چرخاند و میگوید:«الان باید چیکار کنیم؟!»و تا پاسخِ حتی ضمنی نگیرد، دست بردار نیست! فقط هرطور شده باید جوابش را با حوصله بدهی که الان باید فلان کار بکنیم. سریع "باسه"(باشه!) ای میگوید و ویــــــــــــژ کنان میرود سراغ کار خودش!

مدتیست که این سوال و پاسخها را تا حد ممکن بررسی کرده ام. که وقتی جوابِ این بچه را با حوصله و توجه و دقیق داده ایم و دقیقا مشخص کرده ایم که باید چکار کند، میرود سراغ آن کار و یا اگر مایل نباشد نهایتا برمیگردد سراغ کارِ قبلی خودش! اما اگر از روی بی حوصلگی و عصبانیت و خستگی و یا هرچیزی جوابش را بدهی، دقیقا عینهو ویندوزی که ناقص بالا آمده باشد تمامِ حرکاتش ارور میدهد! تازمانی که یک ری استارت اساسی شود!

یک بار بعد از یک روزِ پرکار و تنش زا؛ که خسته و مانده به خانه رسیده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم چشمهایم تازه داشت گرم میشد که این ریزدانه پرید توی صورتم که:

- خالــــــــــه!

- هـــــــــــــــــا؟!(تپش قلب گرفته بودم از هول!)

- الان ساعت چنده؟!

-(همان روی نامبارکی که نمیدانستم باید کجا پنهانش کنم!!) هشت و نیم!

- الان باید چیکار کنیم؟!

-الان باید بمیریم! باید بمیریم محمدرضا؛ می فهمـــــی؟!

- (چند ثانیه تمرکز).. باســـــه(ویـــــــــــــژ)

تقریبا یک ربع بعد در خلسه ی خواب و بیداری صدای مادرم را میشنیدم که دارد دنبال این تربچه می گردد. صدای مادرم نگران کننده شد و من از خواب پریدم! نزدیک به نیم ساعت کل خانه را از بالا تا پایین با جسمی بدون روح دنبال این بچه گشتیم و مطمئن هم بودیم که از خانه بیرون نرفته. نهایتا وقتی پرده ی اتاق پذیرایی را کنار زدم یک لحظه بویِ نسبتا تندِ کرمِ ضدافتاب به مشامم خورد. پسرک رفته بود پشت مبلهای اتاق پذیرایی و یک بسته کرمِ کاملِ ضدآفتابِ مای را تخلیه کرده و به صورت کاملا حرفه ای روی فرشِ تازه شسته ی اتاق پذیرایی در حال ماله کشی بود!

و ازین دست اتفاقاتی که الحمدلله ما را از روزمرگی دور می سازد :)

چند وقتی‌ست که به این نتیجه رسیده ام کودک درون من شباهت بسیار زیادی با این خواهرزاده ی فرابنفشیِ من دارد! اگر مشغولش نکنم، یک جایی،بی صدا و مرموزانه، یک مصیبت نامبارکی بالا می آورد، که شاید تا مدتها بی خبر باشم و یک روزی از بوی نامطبوعش پی به وجود این نامبارکی ببرم که دیگر روحم را ماله کشی کرده..

پناه برخدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:27  توسط تیساپه  |