جماعتی نقل می کنند: ما با زهیر بن قین از مکه بر می گشتیم،به کاروان حسین(ع) به فاصله کمی رسیدیم( چون زهیر نمی خواست با آن حضرت ملاقات کند) هرجا که آن جناب خیمه هایش را به پا می کرد،ما با فاصله در جایی دیگر منزل می کردیم. یکی از روزها امام حسین(ع) در محلی خیمه هایش را برپا کرد،ما نیز در همانجا نزول کردیم،ما در حال غذا خوردن بودیم که فرستاده ای از طرف حسین(ع) به خیمه ما آمد، و پس از سلام گفت: ای زهیر بن قین! حضرت اباعبدلله الحسین مرا پیش تو فرستاد تا به خدمت آن حضرت بیایی.
لقمه هایی که در دستهایمان بود،افتاد و مثل اینکه در عالم دیگری وارد شدیم..
همسر زهیر که «دیلم» دختر عمرو بود با تعجب خطاب به زهیر گفت: سبحان الله!ایا فرزند رسول الله تو را می خواهد و تو نمی روی؟! مگر عیبی دارد که خدمتش بروی و سخنش را بشنوی؟
زهیربن قین رفت...
.
.
.
زهیر رفت و با چهره ای خوشحال برگشت؛و دستور داد که خیمه ها را نزدیک منزل امام برپا کنند.
او همسرش را طلاق داد،مهریه اش را پرداخت، و اورا با پسرعموهایش همراه کرد تا به خانواده اش برسانند.
دیلم با دلی پر غصه و چشمانی گریان نزد زهیر رفت و گفت: «خداوند پناه و یاور تو باشد،تنها ازتو می خواهم روز قیامت در خدمت جدّ حسین(ع) از من یاد کنی...»
زهیر رو به اصحابش کرد و گفت: « هرکس دوست دارد با من همراه شود، و الا این آخرین دیدار ماست...»
سیدبن طاووس/لهوف/صفحات 62 و 63
این ملاقات حسین(ع)، از آن دست ملاقات هاییست که تاریخ در حسرت لحظه ای سرک کشیدن به آن دیدار مانده..
هیچکس نمی داند حسین(ع) با دل زهیر چه کرد..
نمی دانم خیمه های زندگی ما چند فرسخ آنطرف تر از خیمه ی سبز حضرتش برپاست، و نمی دانم چند بار فرستاده های حضرتش بی جواب برگشته اند و لقمه ها از دستهامان که نیفتاد،هیچ! با ولع بیشتری بلعیده شد..
و نمی دانم «دیلم» دلهایمان را چه شد که از ملامت باز نشسته..
اما خوب می دانم که تنها چند صباحی را همسایه ی این خیمه ایم.. و معلوم نیست ما را به نماز جماعت آن ظهر جمعه به مسجد کوفه راه دهند یا نه..
**
دارد زمان آمدنت دیر می شود
دارد جوان منتظرت پیر می شود
وقتی به نامه ی عملم خیره می شوی
اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود
کی این دل رمیده ی من هم زهیر وار
در دام چشم های تو تسخیر می شود
این کشتی شکسته ی طوفان معصیت
باذوق دست توست که تعمیر می شود
حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه
با حلقه های زلف تو درگیر می شود..