چرک نویس

چرک نوشته های یک پابرهنه..

.. مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ؟

بسم الله

از تیرماه ۸۸

تا آبان ماه ۹۲

۴ سال وبلاگ می نوشتم و بیشتر میخواندم.

چقدر دلم برای صفای وبلاگ ‌خوانی و وبلاگ‌نویسی تنگ شده..

 

از ۹۲ تا ۱۴۰۰ به انواع و اقسام شبکه های اجتماعی آلوده شدم. یک مصرف کننده ی تام. مصرف کننده ی بی پرهیز و مراعات. یک اجیر شده ی بی جیر و مواجبِ توسری‌ خور.

 

وبلاگ نویسی و بلاگ‌خوانی،  برای من یک مرکب از مراکب سلوک شخصیتی بود. 

 

صبر، سکوت، آرامش، تمرکز، عمق، انتظار ، حریم و گاهی حباب های هیجان که بحمدلله زود می مُـرد. و عطر ممتد خیالِ ناب که تا نوشتن مطلب بعدی، می ماند.

 

کاش این سنت حسنه احیا می شد.

 

کاش بهانه ای من را برمیگرداند، که اینجا حدیث نفس میکردم

که لااقل

یک روزی، فرزندانم، بیایند و اینجا را بخوانند و بفهمند که آن روزها، مادرمان هنگام شستن ظرفها، یا پاک‌کردن سبزی ها با خودش چه میگفت‌‌..

 

کهن شود همه کس را به روزگار ، ارادت 

مگر مرا که همان عشقِ اوّل است و زیادت

 

یاعلی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن ۱۴۰۰ساعت 21:44  توسط تیساپه  | 

طفل رند

خواهرزاده ی خانه براندازِ دل بر؛که پست معهود ذکرش گذشت، احتمالا معرف حضورتان هست، ایشان یک سری اخلاقیات و روحیات و کلا یک سری جهان بینیِ جالب انگیزناکی دارد که گاها تا چند روز رسما همگی را می برد به حالتِ لوگ آف تا درک کنند از منظر روانشناختی تربیتیِ کودک، الان منظور عالیجناب دقیقا از این حرکت چه بود؟ الان باید چگونه جوابش را داد؟الان چگونه میشود او را پیچاند و در عین حال پیچ نخورد؟!الان چگونه می شود او را متمرکز بر این موضوع کرد؟الان آن روی مبارکش را از کجا میتوان یافت؟! الان چگونه میشود آن روی نامبارکمان را از دیدِ اعلی حضرت،پنهان کرد؟ الان باید دقیقا با این بچه چه کرد؟!

گاهی آنقدر مغلوبِ این حرفها و حرکات و سکناتِ غیرقابل پیش بینی اش میشوم که در نهایتِ بهتِ بچه نشسته ام و دارم سوال و حرفهایش را مینویسم و یا باهیجانی وصف ناپذیر او را متقاعد میکنم که دوباره آن جمله یا آن حرکت را تکرار کند تا من صدا و تصویرش را به تسخیرِ لنزهای دوربین درآورم! هرچند که او "در هیچ چارچوبی نمی گنجد..!"

به طور کلی در طولِ این چندسال، لذتِ "خاله" بودن را با تمام زیبایی هایش، با تمام مسئولیتها و ظرافتهای مادرانه اش، با تمام فلسفه ها و حکمتهای منحصر به فردش، چشیده ام.و به جرأت اعتراف میکنم که این چند سالِ خاله بودن برای این دوطفلِ متین و نمکین، مسیرِ پیمایشِ شخصیتی ام را تحت الشعاع قرار داده و تأثیر بسزایی داشته.

القصه،حدود سه یا چهار ماهی میشود که این طفلِ گریز پایِ آتش پاره ی نمکین، تکیه کلام که چه عرض کنم، تکیه عبارت یا تکیه سوالی گرفته که هر دفعه برای ما تازگیِ خاصی دارد. و آن اینکه در طول روز، حین یک روزمرگیِ معمولی که او مشغول خودش و اسباب بازی ها و مهدکودکش (برنامه کودک را میگوید مهدکودک!) و احیانا مشغول آزار رسانی به برادر بزرگترش و گاهی میانِ خوابِ روزانه اش حتی!، ناگهان،در یک حرکت غیر قابل پیش بینی،و گاها نگران و پریشان به سمت یک بزرگتر رفته و با هیجانِ عجیبی می پرسد: «الان ساعت چنده؟!» مثلا میگوییم هشت! فوری با همان حالتِ نگران دستهایش را به حالت سوال می چرخاند و میگوید:«الان باید چیکار کنیم؟!»و تا پاسخِ حتی ضمنی نگیرد، دست بردار نیست! فقط هرطور شده باید جوابش را با حوصله بدهی که الان باید فلان کار بکنیم. سریع "باسه"(باشه!) ای میگوید و ویــــــــــــژ کنان میرود سراغ کار خودش!

مدتیست که این سوال و پاسخها را تا حد ممکن بررسی کرده ام. که وقتی جوابِ این بچه را با حوصله و توجه و دقیق داده ایم و دقیقا مشخص کرده ایم که باید چکار کند، میرود سراغ آن کار و یا اگر مایل نباشد نهایتا برمیگردد سراغ کارِ قبلی خودش! اما اگر از روی بی حوصلگی و عصبانیت و خستگی و یا هرچیزی جوابش را بدهی، دقیقا عینهو ویندوزی که ناقص بالا آمده باشد تمامِ حرکاتش ارور میدهد! تازمانی که یک ری استارت اساسی شود!

یک بار بعد از یک روزِ پرکار و تنش زا؛ که خسته و مانده به خانه رسیده بودم و روی تخت دراز کشیده بودم چشمهایم تازه داشت گرم میشد که این ریزدانه پرید توی صورتم که:

- خالــــــــــه!

- هـــــــــــــــــا؟!(تپش قلب گرفته بودم از هول!)

- الان ساعت چنده؟!

-(همان روی نامبارکی که نمیدانستم باید کجا پنهانش کنم!!) هشت و نیم!

- الان باید چیکار کنیم؟!

-الان باید بمیریم! باید بمیریم محمدرضا؛ می فهمـــــی؟!

- (چند ثانیه تمرکز).. باســـــه(ویـــــــــــــژ)

تقریبا یک ربع بعد در خلسه ی خواب و بیداری صدای مادرم را میشنیدم که دارد دنبال این تربچه می گردد. صدای مادرم نگران کننده شد و من از خواب پریدم! نزدیک به نیم ساعت کل خانه را از بالا تا پایین با جسمی بدون روح دنبال این بچه گشتیم و مطمئن هم بودیم که از خانه بیرون نرفته. نهایتا وقتی پرده ی اتاق پذیرایی را کنار زدم یک لحظه بویِ نسبتا تندِ کرمِ ضدافتاب به مشامم خورد. پسرک رفته بود پشت مبلهای اتاق پذیرایی و یک بسته کرمِ کاملِ ضدآفتابِ مای را تخلیه کرده و به صورت کاملا حرفه ای روی فرشِ تازه شسته ی اتاق پذیرایی در حال ماله کشی بود!

و ازین دست اتفاقاتی که الحمدلله ما را از روزمرگی دور می سازد :)

چند وقتی‌ست که به این نتیجه رسیده ام کودک درون من شباهت بسیار زیادی با این خواهرزاده ی فرابنفشیِ من دارد! اگر مشغولش نکنم، یک جایی،بی صدا و مرموزانه، یک مصیبت نامبارکی بالا می آورد، که شاید تا مدتها بی خبر باشم و یک روزی از بوی نامطبوعش پی به وجود این نامبارکی ببرم که دیگر روحم را ماله کشی کرده..

پناه برخدا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۲ساعت 18:27  توسط تیساپه  | 

من یاکریم بام توام..

صبح 15 رمضان المبارک 1432؛ بعد از نماز صبح، از طرف کفشداری شماره 3 وارد شدم و مقابل روضه منوره ایستادم. کنار یک ستون مأوا گرفتم و آروم به ضریح خیره شده بودم؛ روز میلاد بود و حرم معطر و نورانی. چند لحظه بعد خادمها با اسباب و وسایل مربوطه اومده بودن برای نظافت ضریح. دسته گل های زیبا و تازه رو آورده بودن تا جای دسته گلهای قدیمی بالای ضریح تعویض کنن. راه رو باز کردن. باتشریفات هرچه تمام تر خادمین به صف شدن. دسته گلها توی گلدانهای مینیاتوری، از بین نسیم صلوات زائرای ضریح، دست به دست خادمها میشد. یک سیــد روحانی از پلکانِ بالابر، بالارفت و خودش رو به بالای ضریح رسوند و پارچه ها و روسری هایی که زائرا به بالای ضریح مینداختن رو به پایین میفرستاد.یه خادم در یک طبقِ نقره ای  منقش شده، وسایل لازم رو به سمت بالا برد تا به روحانی برسونه. چند لحظه بعد، سید روحانی با پر طاووس مشغول جارو کردن بالای ضریح شد. با پر طاووس.. 

چند دقیقه بعد، ضریح زیباتر و نورانی تر از همیشه، بین طواف زائرا می درخشید..

    ... صبح میلاد امام حسن مجتبی(ع) بود ...

     

عمریه بااین روایت امام حسن زندگی میکنم؛
امام حسن(ع): به یاد داشته باش که تو در پی دنیایی و مرگ در پی تو..

                                 یک روز با غمت دل خود آشناکنیم

یک روز میرسد حرمت را بنا کنیم

پایین پات روضه ی مادر به پا کنیم

در صحن باصفای تو جان را فداکنیم..

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 14:37  توسط تیساپه  | 

گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ساکن شود، بدیدم و مشتاق تر شدم

نماز  ظهر و عصر رو رسیدیم اونجا.موقع نماز نمیتونستم چشمام رو باز نگه دارم. چشمام بسته بود و سراپا گوش بودم. صدای آشنایی که برام نزدیک تر از همیشه شده بود و انگار یک نفر در درون من به نماز ایستاده بود و این من نبودم! از بعد نماز ظهر و عصر رفتیم بیرون تا 4 بعدازظهر پشت در ایستاده بودیم.بمعنای واقعی کلمه تو دنیای خودم نبودم. اصلا تو دنیا نبودم. معلق..    زودتر از همه بازرسی شدم، اولین نفر وارد حسینیه شدم.آرامشِ آبیِ موکتها خستگی همین چندساعت رو هم از یادم میبرد و اشتیاقم رو بیشتر میکرد. رفتم جلوی جلو، ردیف اول، پشت میله های سفید، دقیقا روبروی درب کوچک قهوه ای نشستم.چندبار زاویه های دید رو از جایگاه و از جای خودم بررسی کردم و عقب جلو کردم.

ساعت حول و حوش 6 داشت می شد. جمعیت یک صدا فریاد میزد:

ای پسر فاطمه   منتظر تو هستیم

مهمانان ویژه ی جلوی میله های سفید و کنار دیواری! تک تک به صف وارد می شدن و با ورود هرکدومشون دلم از جاش کنده می شد.

بین این هیاهو که همه ی سرو گردنها به چپ و راست و گاها بالا میچرخید و حیران که لحظه ی دیدار رو از کدوم طرف باید شکار کنه، یه لحظه غافل از هر طرف،درب کوچک قهوه ای باز شد.. هیبت علوی بالبخندِ دلربایِ نبویش وارد شد. پسر فاطمه وارد شد..سر و دست و دل جمعیت دیگه دست خودشون نبود..

            

اون لحظه ها می گذشت. و تو تمام این لحظه ها دلِ بینوا رو که آورده بودم سامان بگیره دست خودم نبود. با من نبود. بعدِ اتمام جلسه،وقتی برای رفتن به طبقه بالا، از کنار آقا که برای نماز قامت می بست رد می شدیم، لحظه هام تموم شد. فرصت تموم شد. ومن مونده بودم و این دلِ بی صاحبی که هنوز به جاش برنگشته بود..و ازین دیدار فقط افطارش رو درک کردم که حقا و انصافا خوش طعم ترین و راحت الحلقوم ترین لقمه های زندگیم رو تو این افطار فرو بردم.حتی از طعام مهمانخانه حضرت رضا(ع) دلچسب تر بود.

بعد این دیدار، با خودم میگفتم آدم اگر تاآخر عمرش با حسرت دیدار و وصال بگذره، صد برابر شرف داره به اینکه به دیدار نائل بشه و بعدش همش فکر کنه که خواب بود.. تمام دیدار های دانشجویی رو که از تلوزیون میدیدم، واقعا دلم با جمعیت بود و حس میکردم خودم پای اون دیدار نشستم. اما دیدار سال قبل..

نمی دونم. هرچه که بود،تنبیهِ عاشق کشی بود..

پ.ن1: واقعا این پست برام شیرین تر و به یاد ماندنی تر از همین پست شده..

پ.ن2:پس ازشنیدن خبرشهادت حضرت علی(علیه السلام)گفت: "فقه وعلم، بارحلت علی ابن ابی طالب رفت."

برادرش عتبه گفت: اهل شام این کلام را ازتونمی شنوند. گفت: "مرا واگذار.."
معاویه گریه می کرد؛ واقعا گریه میکرد..
این رو نگفتم که بگم معاویه هم به جایگاه علی(ع) اذعان داشت، این رو گفتم که بگم، اگه صرفا به شناخت جایگاه و گریه کردن برای یک علی(ع)باشه، معاویه علوی تر از خیلی هاست..
فتأمل!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۲ساعت 19:51  توسط تیساپه  | 

کلُ شیءٍ خاضعٌ لَه..

این روزها خسته ام، خیلی خسته. ودر عین حال آرام..

بعد از امتحانات و انتخابات؛ بدفرم دلم یک زیارت میخواهد. یک سلام.یک امین الله.. کمی محال به نظر می رسد، اما ..

                    همه گویند محال است ولی/ دلخوشم من به کرامات رضا(ع)..

-قسمت اول پست قبلی را دوباره پیشنهاد میکنم.

-پراکندگی های ذهنم در یکی دو روز قبل را توی ادامه مطلب آورده ام.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 17:55  توسط تیساپه  | 

مردی در تبعید ابدی


- نترس بانو! نترس! آرام باش! رو به خدا کن! اینجاست که پای اراده ی ما در برابر مصلحتِ خدا لَنگ است و جز توکل، راهی نیست؛ اینجاست که ما عاجزیم از ادراک آنچه که خدا میخواهد، و بدیهی است ما که زمام امورمان را به دست شیطان نسپرده ایم، خداوند، هرگز زمام امورمان را به دست شیطان نخواهد سپرد؛ پس اینجاست که پای اراده ی ما، چون لنگ نزده است، ممکن نیست که مصلحت خدا در مصیبتی خدایی برای ما باشد... یک بار قرآن را، با خلوص، از آغاز تا انجام بخوان، و باقی را به حق واگذار کن!        ملاصدرا/مردی در تبعید ابدی- ص 233



- در راه عزت و پیشرفت ایران،توکل به خدا اهمیت ویژه ای دارد، عده ای غافلند و در محاسباتشان کأنّه توکل به خدا جایی ندارد/این محاسبات مادی را مستکبران عالم بهتر از شما میکنند، اما هر روز عقب میروند..

 امام خامنه ای-دیدار امروز


- در دایره ی قسمت ما نقطه پرگاریم/ لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو فرمائی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:55  توسط تیساپه  | 

سالها داریم؛ اما کودکیم!

در ملک بی نشانی  راندیم کام خود را / تا اوج طاق نسیان  بردیم نام خود را

 ما را به خوردن دل  باشد مدار چون ماه / بر خوان خویش خوردیم  رزق تمام خود را

 لطف زبانی او  کم شد چنانکه چندی ست / نشنیده ام جوابی  زان لب سلام خود را

 در عین تشنه کامی  مستان چو ناز بینند / بر سنگ بی نیازی  کوبند جام خود را

چندان که ناله کردیم  یک دل ز جا نجنبید / بر سنگ آزمودیم  سوز کلام خود را

                                                                     محمد  قهرمان -  ۱۸ / ۱۱ / ۵۸                  

وقتی در این گیر و دار بگیر و ببندها، سیاه کاری ها، سیاست زدگی ها، در این کشمکش "حق بامن است" ها؛ "من میفهمم" ها؛ دراین غبارِ محافظه کاری ها و "میخ و نعل" بازیها؛ در این اشوبِ تهمت ها و تخریب ها و دوست از دشمن تشخیص ندادنها، در این وانفسای "از تو مایه گذاشتن"ها؛ وقتی میان این هیاهوها، میبینم که برای درگذشت محمد قهرمان، پیام تسلیت میفرستی، و یا در دیدار با اعضای دفتر ادبیات و هنر مقاوت و ادبیات انقلاب اسلامی حوزه هنری میگویی:

«..اگر امر دایر باشد به اختیار شخصی خودم که جلسه با امثال شما داشته باشم یا جلسه‌ی سیاسی و اقتصادی و ... حتماً اولویت اول و دوم و سومم جلسه با شماها خواهد بود..» ،

یعنی ما هیچی از تو نفهمیدیم؛هیچ! از حرفهای تو هم فقط به آن قسمتهایی استناد میکنیم، که بابِ میلِ نیت و نفس و غرورِ خودمان باشد! و یکفرون ببعض.. ما ژستِ منطقیِ اثبات تو و اهداف تو را گرفته ایم و قسم میخورم که اغلب در راه اثبات خودمانیم! چون مغروریم.  «در هوس افزون و در عقل اندکیم/ سالها داریم و اما کودکیم/ جان رها کردیم و در فکر تنیم/ تن بمرد و در غم پیراهنیم..»

مشکلِ این روزهای ما، خلاء شعور و بینش و حتی بصیرت سیاسی نیست؛ مشکلِ ما همان فرهنگی ست که تو حجت را برما تمام کردی درباره اش و ما به روی مبارک نمی آوریم. و انگار باز باید بیست سال دیگر بگذرد و ما بمانیم و فرزندانِ سرگردانمان که در جامعه اسلامی،میانِ سبکهای زندگیِ غربی و اسلامی دست و پا می زنند. ما متخلق به اخلاق اسلامی نیستیم و  باآوردنِ اسم "فرهنگ اسلامی" فقط نقوش اسلیمی در ذهنمان به تصویر می آید!

اصلا هم منتظر نیستم دوباره بیایی و در نماز جمعه ای یا جمعی خطابی بزنی و تشری و تذکری، نه.. وضعیتِ این روزهای " من و او" نشان میدهد که هرچه نیک بگویی میگوییم "با من بود"، و هرکجا تشر رفتی،میگوییم با"او" بود! حس میکنم این را در روزهای آینده شاهد خواهیم بود، روزهایی که ننگِ غرور نگذارد رنگِ  حقیقت را واضح ببینیم و تو را به صراحتهای هزینه دار وادار کنیم..

ما حقمان است که برویم بمیریم؛ و خدا قومی را بیاورد که تو را بخاطر خدا دوست داشته باشند و خدا آنها را بخاطر تو و امثال تو.. 

وصله ی ناجوری هستیم برای تو ، و تو کماکان محرم راز دلِ طوفانیِ خویشی..


+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 17:57  توسط تیساپه  | 

سلام بر اردیبهشت..



* من اگر برنامه نویسی رو بصورت حرفه ای ادامه می دادم، قطعا در آینده ای نه چندان دور، sensemail رو مینوشتم..
و بوی این بهارنارنج هایِ هوش کُش!ِ شهرمون رو هم بصورت دیفالت، بعنوان پیام خوش آمد و تبریک، برای همه ی کاربرانی که عضو این account  می شدند ارسال می کردم.

* خدایا؛ تو نام و نشون واسه اثبات خودت زیاد داری، ولی برا من، سه تاش خیلی بارزه و جای حرف نمیذاره؛ و به خودم میگم اگر اینها هست، پس خدایی هم هست؛ یکیش مرگ ؛ یکیش کوه ؛ یکیش هم شبهای اردیبهشت..

                                                                                                                              مرگ و کوه و اردیبهشتت رو شکر..

*              خاک را زنده کند تربیت باد بهار/ سنگ باشد که دلش زنده نگردد به نسیم 

                                                                                    «سعدی»


+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:0  توسط تیساپه  | 

کمتر از طبیعت نباشیم!

 با اکراه، دویست تومانی را نگاه میکنم، و با یک حس چندش از بوی گریس، میان دو انگشتم میگیرمش، پیش خودم میگویم جلوی گوسفند بیاندازم این اسکناس را، رم میکند! نه اینکه حوصله ی بحث کردن با راننده را نداشته باشم، بلکن اصلا بی فایده میدانم این کار را؛ با اکراه بیشتر کیف پول را باز میکنم تا اسکناس درحال پودر شدن  را تویش جا بدهم ودر همان حال تو ی دلم با خودم حرف میزنم که در اولین فرصت که پدر را دیدم این دویست تومانی را غالبش میکنم و با یک هزاری اتوکشیده معاوضه میکنم! در همین گیر و دار صحنه پردازی های ذهنی و مرور صحنه های سابقه دار که مقابل پدر زبان میریزم و نق میزنم و شکوه میکنم و در یک چشم به هم زدنی یک اسکانس خرد را با یک قیمت درشت(!) جابجا میکنم و مرموزانه فرار میکنم؛ نگاه ذهنم به سمت دیگری خیره میشود؛

یاد نمازهایم میفتم، نمازهایی که اگر جلوی گوسفند بگذارمشان، حیوان بیچاره رم میکند!یاد تمام ثوابهایی که بی استثنا یک گوشه و اغلب تمام گوشه هایشان پودر شده و بوی کباب می دهند! و چقدر این جمله آرامم میکند که "خدا از پدر و مادر به شماها مهربانتر است، اگر بفهمید!" و خوبتر که نگاه میکنم می بینم اصلا خدا غیر از مناسبتهای مختلف اعم از اعیاد و ایام مبارک و شبهای قدر که عاشقانه ندای: «ادعونی استجب لکم» سر میدهد، تا همه بخواهند و او عطا کند، جدای از اینها، این وعده گاه بهار هرساله را با تمام حکمتهایی که در رویش ها و گشایش هایش وجود دارد، گذاشته برای ماهایی که این فرصت خواندنش با «حول حالنا» را غنیمت شمریم، تا مصداقِ بارزی باشد برای «يبدل الله سيئاتهم حسنات»..

لحظه ی تحویل سال، از خدا خواستم که این اسکناس های بی گوشه ی درحالِ پودر شدنِ گریس مالی شده ی بی ارزشِ حالِ ما را با آن درشت های قیمتیِ اتو کشیده ی باارزش، تعویض کند، هرچند که خدا خوب میداند بمحض گرفتنشان، مرموزانه فرار میکنم.. اما او خداست، نه بازرگان..

*ایام پیش رو تسلیت.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 16:42  توسط تیساپه  | 

خرابِ مرامِ خنده هایت!

داریم قایم باشک بازی میکنیم؛ چشم میگذارم، بر میگردم، پشت سرم ایستاده چشمانش را بسته و دو دستش را گذاشته روی چشمهایش و ریز میخندد. آرام مینشینم جلویش، یواشکی چشمهایش را از پشت دستها باز می کند،

یک هو یکّه میخورد و با هیجان هرچه تمام تر دودستی محکم میکوبد توی صورتم که: سُک سُــــــــــــک..


                                         پناه بر خنده های تو...



الهی! از کودکان چیزها آموختم، لاجرم کودکی پیش گرفتم. «علامه حسن زاده آملی»


/**/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۱ساعت 0:0  توسط تیساپه  | 

الناس کالناس و الایام واحدة


نهج البلاغه/ خطبه 97

..شما را برای جهاد با دشمن برانگیختم، اما کوچ نکردید، حق را به گوش شما خواندم ولی نشنیدید، و در آشکار و نهان شما را دعوت کردم، اجابت نکردید، پند و اندرزتان دادم، قبول نکردید. آیا حاضران غائب می باشید..؟! و یا بردگانی در شکل مالکان؟! فرمان خدا را برشما میخوانم از آن فرار می کنید و با اندرزهای رسا و گویا شما را پند میدهم از ان پراکنده می شوید، شما را به مبارزه با سرکشان ترغیب می کنم، هنوز سخنم به آخر نرسیده چون مردم سبا متفرق شده به جلسات خود باز می گردید، و در لباس پند و اندرز یکدیگر را فریب می دهید تا اثر تذکرات مرا از بین ببرید..
_________

پ ن: الناس کالناس و الایام واحدة : آدمها همیشه همانندند و روزگاران همواره همسان..

خودت را بشناس!

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 12:17  توسط تیساپه  | 

هستیِ من

اصلا حضورش برایم مثل نفس می ماند، همین که باشد توی خانه، من زنده ام! حتی اگر متوجه حضورش نباشم. حتی اگر خودم خانه نباشم! حتی اگر باشد و من خواب باشم. حتی اگر از من عصبانی باشد، حتی اگر مرا مجبور کند که ب فلان جا بروم و فلان جا نروم و حرصم را دربیاورد! حتی اگر ب اجبار بگوید آن لباسی که تشخیص میدهد را بپوشم و آن لباسی که دوست دارم را انتخاب نکنم! حتی اگر باشد با همه ی این حکم های حکومتی اش!  باشد حتی اگر دست هایم تا آخر عمر پیشش رو شده شده باشد و او تنها کسی باشد که توی زندگیم فرق لبخندهای  شادی و غمم را به رخم بکشد! با آن چشمهای باطن بینش! باشد با همه ی حدس هایش از احوالاتم که در نهایت بُهت من، با اولین گزینه به هدف میخورد و مرا مقهور این کف بینی ها و فال بینی های خدادادی اش کند!

اصلا باشد با همه ی داد و بیداد های گاه و بیگاهش از نشستن ظرفها؛ از زیر باران ماندن رخت ها روی بند، از ته گرفتن غذا های به من سپرده شده، از نزدیکیِ طلوعِ آفتاب و قضای نماز، از نخوردن صبحانه، از تب کردن های ناشی از نپوشیدن لباس گرم و نبردن چتر،از بالا رفتن شماره ی چشم ها..

باشد، فقط باشد حتی اگر از ترسِ صدای پاهایش که نزدیک اتاقم می آید فورا سر این لب تاب را جمع کنم و کله ام را بیاندازم توی کتاب و جزوه ها و مشغول ورق زدن شوم.. باشد با همه ی لعن و  نفرین هایی که هر روز در حق تلفن همراهم و سیستمم و شرکت اینترنت سر خیابان می کند!

اصلا باشد و هر لحظه که از من کوچکترین خبطی دید، فورا جلوی چشم من راپورتش را به پدر بدهد و آلات شکنجه را از زبان و نگاهِ خسته اش به نگاهِ های عصبانی پدر واگذارد..(هرچند که بازهم پناهی جز همان نگاه خسته ی خودش ندارم..)

فقط باشد با همه ی اضطراب هایش، با همه ی نگرانی های جا و بیجایش، همه ی دغدغه های حساب دار و بی حسابش،با بی توجهی های سازنده اش، اصلا باشد با میگرن های مزمنش، با اخم های خانمان براندازش،با قهر های بیچاره کننده اش، با مقایسه های حرص درآورنده اش؛ با میس کال های تکان دهنده اش حتی!


بیزارم از شب هایی که پدر هست و مادر نیست، حتی اگر مادر آن شب به عروسی رفته باشد،چه رسد به اینکه در بخش مراقبت های ویژه بستری شده باشد.

هیچ چیزِ این دنیا را، زمانش را، مکانش را، اقبالش را، آرام  بخش ترین نمایه ها و وقایعش را، خوش ترین حال معنوی و حضیضِ روحی را؛ با یک لحظه ی "بوسیدنِ میان دو ابروی مادرم" عوض نمی کنم.

فقط باشد،اصلا حضورش برایم مثل نفس می ماند، همین که باشد توی خانه، من زنده ام! حتی اگر متوجه حضورش نباشم. حتی اگر خودم خانه نباشم!

زودتر برگرد،به زنده بودنم!


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۹۱ساعت 0:46  توسط تیساپه  | 

شــ طــ حــ

ایکاش می شد گاهی،خصوصا وقت خواب، این مغزت را؛ مثل این دندانهای مصنوعی، ازجایش در بیاوری و بگذاری توی آب! بعد صبح برش داری و بگذاری سرجایش!

     خدایا! من این همه نیستم! آنهایِ درونم را بیدار کن! اینهایِ تنها دارند به نفس می افتند..



پ ن :

«..چگونه راز دل گويم؟ اى مولاى من! بر من  سخت است كه پاسخ، از غير تو يابم. سخت است بر من از تو بگويم و خلق تو را واگذارند.. آيا كسى هست كه مرا يارى كند تا بسى ناله فراق و فرياد و فغان طولانى از دل بركشم؟ كسى هست كه جزع و زارى كند؟ آيا چشمى مى گريد تا چشم من هم با او مساعدت كند و زار زار بگريد؟ اى پسر پيغمبر آيا به سوى تو راه ملاقاتى هست..؟»*

                                                                «هَلْ إِلَيْكَ يَابْنَ أَحْمَدَ سَبيلٌ فَتُلْقى»

                                                                          هَلْ إِلَيْكَ..

                                                                               هَلْ إِلَيْكَ..

                                                                                    هَلْ إِلَيْكَ..

* ندبه


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 1:29  توسط تیساپه 

به بوی مویِ تو باشم..

می فرماید:

«...اگر صفحه زمین پر از طلا شود و آن را بعنوان فدیه بپردازند، هرگز از هیچ یک از آنها پذیرفته نخواهد شد و برای آنان مجازات دردناکی است؛ و هیچ یاوری ندارند..»    آل عمـــران/91

اینها حرفهای خداست به کسانی که در حال کفر از دنیا رفته اند،تازه قبل ترش گفته کسانی که بعد از ایمان کافر شدند،کسانی که به فرموده جبار و عزیزش، توبه شان پذیرفته نیست و جزو "ضالون" محسوب می شوند. به بیانی یعنی خدا در کنار عدل و حساب کتابش،خیلی بد دارد اینجور آدمها را..

مدتی است در این نکته ی آخرش فرورفته ام،اینکه خدا، برای فهمیدن منو تو،مثالهایی می آورد،از جنس دنیا، که تا جایی که فسفرت می کشد، بفهمی و حس کنی. مثل "اگر صفحه زمین پر از طلا شود"..

مدتی است فرو رفته ام در این "هیچ یاوری ندارند".. خدا اگر بخواهد کسی را که خیلی بد داردش،مجازات کند، او را بی یاور می کند، تنهایش می گذارد..

خدا خوب میداند که تو،خوب میفهمی که بی یاوری یعنی چه..


پ.نــ :  یا رفیق من لا رفیق له..

       *خوش آن زمان که نکویان کنند غارت شهـــر/ مرا تو گیری و گویی که این اسیــر من است..*



+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 3:20  توسط تیساپه  | 

ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن!

رفت پیش امام صادق (ع)،  گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم.حضرت فرمود صبر کن پسرت برمی گردد. رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت؟! حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟خب پسرت برمی گردد دیگر.. رفت اما از پسرش خبری نشد...
 اما از پسرش خبری نشد، برگشت؛ آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟!دیگر طاقت نیاورد، گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟نمی توانم صبر کنم،به خدا طاقتم تمام شده. حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته،رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته؛ آمد پیش امام صادق(ع) گفت آقا جریان چیست؟ نکند مثل رسول خدا به شما هم وحی نازل می شود؟

 آقا فرموده باشند: به من وحی نازل نشده اما «عند فناءالصبر یأتی الفرج» صبر که تمام بشود فرج می آید..


پ ن: ظاهرا ما خیلی صبور شده ایم! صبور شدن ما معنای امروزیش میشود: ضخامت پوست و گردن ولاغیر!

           

             ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن/خیری ندیده ایم از این اختیارها..






+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 2:36  توسط تیساپه  | 

جیم دال ب!

این روزها نیک دریافته ام که بزرگی آدمها، نه به سنشان است،نه به دانایی و دانسته هایشان، و نه حتی به ایمانشان..


بزرگی آدمها رابطه ی مستقیمی با "ظرفیت" آنها دارد، حتی اگر هنوز همه اش پر نشده باشد
و یا حتی اگر خالی باشد...


« ان القلوب اوعیة و خیرها اوعاها» دلها ظرفهایی هستند که بهترینشان، باظرفیت ترین آنهاست..
امام علی(ع)


+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 0:26  توسط تیساپه  | 

فرمان خدا در آسمان و زمین یکســـان است..


         - قَالَ مَا مَنَعَكَ أَلاَّ تَسْجُدَ إِذْ أَمَرْتُكَ؟!

          - قَالَ أَنَاْ خَيْرٌ مِّنـــــــه ...

                                            اعراف/آیه 12

پ نــ : داستان ساده است؛ خدا به شیطان گفت: چه چیز باعث شد که سجده نکنی وقتی که تو را امر کردم؟! شیطان گفت: من از او بهتــــــــرم؛ همین!  شیطان فقط گفت من از او بهترم! تازه؛ او این برتری را اعلام کرد و این یعنی تکبــر! فکر کن اگر در درون باخود چنین گمان می کرد، چگونه طـــرد می شد؟! مگـــر نه اینکه گناه عجب از تکبر بیشتر است؟!

کمی گوشهایت را تیز کن؛ مولای ما امیر بیان در سطور نهج البلاغه برایت زمزمه می کند :

« پس از آنچه خداوند نسبت به ابلیس انجام داد عبرت گیرید..زیرا خداوند اعمال فراوان وکوشش های مدام او را با تکبر از بین برد.او شش هزارسال عبادت کرد که مشخص می باشد از سالهای دنیا یا آخرت است.اما با ساعتی تکبر همه را نابود کرد.چگونه ممکن است پس از ابلیس فرد دیگری همان اشتباه را تکرار کند وسالم بماند...؟؟ نه...!هرگز..!!

خداوند هیچ گاه انسانی را برای عملی وارد بهشت نمی کند که برای همان عمل فرشته ای را محروم سازد...!!

فرمان خدا در آسمان و زمین یکسان است؛ و بین خدا وخلق دوستی خاصی وجود ندارد که به خاطر آن حرامی را که بر جهانیان اعلام فرموده حلال بدارد..»    خطبه ی ١٩٢


+ آی آدمـــها؛ داستان میان خود و خویشتن، هولناکتر ازین حرفهاست؛ که اگر نبود خدا با عظمتش میان آن وساطت نمی کرد؛ «أَنَّ اللَّهَ يَحُولُ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ قَلْبِهِ».. 

فاعتبروا!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 14:40  توسط تیساپه  | 

از حضرت علی حزب اللهی تر نشید، لطفا!

  می گفت امام علی(ع) به زنان و دختران جوان سلام نمی کرد،یا جوابشون رو نمی داد، از ایشون پرسیدند پیامبر جواب می داد، چطور شما جواب نمی دید؟!

فرمود: اولا پیامبر سی سال از من بزرگتر بودند؛ ثانیا ترسم ازآن است که سلام کرده باشم و جواب سلام آنها در دل من اثری بگذارد...!

حاج آقای قرائتی(حفظه الله) می گفت این ها رو،

و می گفت خانوما و آقایون! نگید ما حزب اللهی هستیم و می دونیم داریم چیکار می کنیم، از حضرت علی(ع) حزب اللهی تر نشید،لطفا!

پ.ن: تمَّت!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:15  توسط تیساپه  | 


« کارتان را براي خدا نکنيد،

براي خدا کار کنيد،تفاوتش زياد نيست ،

 فقط همين قدر است که ممکن است امام حسين (ع )در کربلا باشد و من

 در حال کسب علم براي رضاي خدا...»

 

                                                           

شهـــید آوینی


پ.ن: چقدر فاصله ها زیاد است با تو ؛ .. سید!


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:20  توسط تیساپه 

و الله ما رأینا حُــبّا بلا مَلامَه


زخم ها

دو جورند؛

آنهایی که آدم را از پا می اندازند،

و آنهایی که آدم را رو ی پا نگه می دارند..


پ.ن: زخم های دوم کاری ترند.


+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:23  توسط تیساپه  | 

فَاالرّاغِبُ عَنکمُ مارِقٌ


و باز از متن اصلی فاصله می گیرم؛

 می روم توی پرانتز زندگی ِ روزمره؛ در امتداد توضیحات ِ اضافی یک زندگی ِ سگی...



پ.ن: وقتی از حرم بر می گردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 19:0  توسط تیساپه  | 

سنگ ریزه ای بدون دست و پا می دود

باد می دود 
 بهار می دود 

 رود بی قرار می دود -- ابر می دود -- درخت می دود .. 

کوه استوار می دود -- هرچه ساده هرچه سخت می دود ..

 کرم خاکی از میان خاک -- بی صدا می دود 

 پیچکی شکسته با عصا -- می دود 

سنگریزه ای بدون دست و پا -- می دود 

می دود ولی چرا ؟ می دود ولی به مقصد کجا ؟

غنچه های نوجوان -- درخت های پیر 

آسمان سرفراز و خاک سربه زیر
روزهای زود و سالهای دیر
 هرچه بود و هرچه می شود -- هرچه رفت و هرچه می رود 

 می دود به سمت پس کجاست؟ کو؟ 

می دود به پای جستجو
می دود به های و می دود به هو
می دود فقط به سوی او...


          عرفان نظر آهاری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 19:15  توسط تیساپه 

ریشه درمانی!

قریب به نیم ساعت داشت بالا و پایینش می کرد،یک لحظه فکر کردم آمپول بی حسی را زده و من متوجه نبودم،عینک مخصوصش را که قبلا توی جوشکاری ها و امثالهم رویت می شد زد بالا و گفت:

«پدیده ی نادریه! باید هرچه زودتر جراحی بشه! تاج دندون کاملا از ریشه جدا شده اما ازونجایی که دندونات خیلی محکم به لثه ها چسبیدن،هنوز مونده و بخاطر همین لق می زنه.همین الان هم می تونم سر دندون رو در بیارم،اما ریشه اش ..

عفونت خطرناکی زیر این ریشه رو گرفته، و طبیعتا متوجه هستید که فک پایین،اون هم سمت چپ، نزدیکترین راه برای انتقال عفونت دهان به انشعابات مربوط به قلب هست..»

                                                          ***

هوای بیرون می طلبید که از مطب تا خانه را پیاده بیایم،توی راه داشتم با این موضوع کلنجار می رفتم که برخی رذائل اخلاقی مثل این پدیده ی نادرند! از بین همه این رذائل بیشتر زوم کرده بودم روی "کینه"!..

گاهی اوقات شاید با یک حلالیت،عذرخواهی،جبران قصور،محبت،اعتراف،رفع سوتفاهم و یا هرچیز دیگری از طرف صاحب تقصیر، فقط سرِ این قضیه را بکَنی و بندازی دور! اما ریشه هنوز هست..

شاید این آرامش ضمنی حاصل از بالا بردن ظرفیتت،یا روشن شدن شرایط،یا محفوظ ماندن موضوع،یا ندامتِ مقصر، حق دادن کائنات به تو،یا هر چیز دیگری تو را متوجه عملیات اطراف ریشه نکند!        درست مثل من که عصب کشی این دندان، نزدیک به دوسال هرگونه آب و نان و گردو و حرص و خون دلی را در این دهان بدون کمترین دردی می چرخاند!

اما روزی می رسد که عفونتِ این کینه در یک حرکت انتحاری می زند تمام روحت را کثیف می کند،مثل الانِ من که تمام صورت سمت چپم از درد و حرارت می سوزد..

آنوقت است که دیــگر جایـی برای بخشیدن کسی نمـی ماند،سخت مـی بخشی،سخت می گذری،کوچکترین حرفی از هرکسی در این عفونت حل می شود و تو را یک منتقم حرفـــه ای بار می آورد،قربةً الی الله! اینجاست که اگر هر لحظه علمی،ایمانی،باران رحمتی بر این شوره زار روحت بنشیند،میزان خباثت روحت را بالاتر می برد،که از شوره زار چه می روید جز خار؟! اینجاست که تعفن روحت را شاید خودت استشمام نکنی،اما حال اطرافیان را بهم می زند،  اینجاست که انشعــابات منتهـــی به قلبــت از هرســو توسط این عفونت تهــــدید می شود..اینجاست که دیگر حتی خودت را هر روز به قاعده یک زیارت عاشورا لعن می کنی که چرا همان روزی که یک نگاه،یک حرف،یک سلام بی جواب،یک رفتار ناصواب، ته دلت را خالی کرده بود و زمینه را برای حضور کینه مستعد، چرا همان روز محل رویش کینه را از بیخ در نیاوردی! خدا رحمت کند ملا احمد نراقی را..

به خدا " کینه " از پای در می آورد آدم  را. بیچاره می کند.بعضی از ما حتی در مقابل خودمان هم مغروریم! یک جورایی می شود گفت با خودمان هم رودربایستی داریم و انگار این حرف و این حرکت و این عملِ فلانی،"من" را پیشِ "من" خرد کرد،همین می شود که بخشیدنش سخت می آید "من" را. یادم نمی رود آن جمله ی ارزشمند واعظ  حرم حضرت معصومه(س)آن سال، شب اول فروردین که مصادف با اربعین حسینی بود، آن جمله اش هنوز هم با اِکوی مخصوص همان شب توی گوشم پخش می شود که :

                                                                      « بگــذر،تا بگیــری..»

 هرکسی شاید معیار خاص خودش را داشته باشد که به خودش بقبولاند که از ته دل بخشیده است، معیار من اما این است که هرگاه توانستم خالصانه و و از روی تضرع،از ته دل،متهمِ ردیف اول(!) را دعا کنم و خیر کثیر برایش بطلبم،آن و قت می توانم ادعا کنم که اقدام به ریشه کنی کرده ام.آنوقت شاید دهانم کمتر به غیبتش باز شود(حتی پیش خودم!)،شاید کمتر زیرآبش را زدم(حتی پیش خودم!) شاید دیگر درموردش باکسی نگفتم و آبرویِ احیانا رفته را پیش این و آن اعاده نکردم!.. شاید یک لحظه،فقط یک لحظه به این فکر افتادم که چند نفر طلبکار پشتِ در دلِ من صف کشیده اند و من خودم چقــــــدر بدهکاری دارم!..

بضاعت ما شاید همین قدر دعا کردن باشد،هنوز مانده تا مثل مالک برویم مسجد و دورکعت نماز هم برایش بخوانیم!

دعای دوستان برسد.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 3:38  توسط تیساپه  | 

قایقت را بشکن ، روح تو دریایی نیست..!


بعضی ها مثل من، میدان را گم کرده اند؛ عینهو یک «سرباز گیج» بی هوا و سرگردان،درجا می زنند؛ هر از چندگاهی، منوری، صوت خمپاره ای،زوزه ی ترکشی آنها را بهوش می آورد که: «هــی!ببین کجا ایستاده ای! کارزار مقابلت را دریاب!» سر بر می گرداند و نگاهش گره می خورد به نگاه فرمانده.. حتی نمی ایستد چند لحظه حرفهای فرمانده را توی دهانش مزه مزه کند،غیرتی می شود و می زند به سرش تا برود دل دشمن را از جایش در بیاورد و زیر پوتین هایش له کند! بیابان روبرویش را می گیرد و شروع می کند به دویدن،غافل از نقشه ی راهی،تدبیری،توشه ای..  اینجاست که باز چند روز نگذشته که می بینی جناب در یکی از میادین مجهول الهویت درحال درجا زدن است! اینجاست که می خواهی یک بزنی توی سر خودت و یکی بزنی توی سر این شازده که: « احــمق! اینجا جای تو نیست، این کار هم کار تو نیست! پوتین هایت را پا به پا پوشیده ای؛آرپیجی بدون راکت آورده ای؛قمقمه ات هم که چکه می کند...» اصلا کلا نشتی دارد کار این سرباز های گیج..

الحمدلله که دسته ها و گردان ها دقیق و مجهز راهشان را  گرفته اند و عملیات را مو به مو پیش می برند و البته که هر میدان جهادی، فدایی دارد و نمونه اش همین پدرِ علی کوچولو که دو روز پیش حین عملیات فدا شد! از داغ «مصطفی احمدی» بیشتر دوستانش به خود می پیچند که او را شناخته بودند و این پدر و مادرش هستند که سربلندتر از همه خضوع خود را پیشکش ولایت کرده اند آنجا که می گویند: «این قربانی کوچک ما فدای سر علی اکبر حسین(ع)...» و تنها خدا می داند که در دل هم سرش کدام سکینه را قرار دهد..

داشتم می گفتم عملیات با قوت رو به راه است و همه چیز طبق نقشه پیش می رود و همه فرماندهانِ متعهد در مقابل فرمانده کل قوا به صف ایستاده و افسران گوش به فرمان و البته دشمنان گوش و چشم و دندان تیز،در کمین نشسته اند و ... حال سر حرف من با تو است،آهـــای! سرباز گیج.. بدون حضور تو هم آب از آب تکان نمی خورد، اصلا شاید اگر نباشی خیال خیلی ها راحت تر باشد،فقط خواستم بدانی هرکسی لیاقت دریافت تندیس شهادت را از دستان مبارک سیدالشهدا ندارد، خواستم بدانی با ادعا نمی توان اقتدا کرد و با شعار نمی شود به شعور رسید و با غلوّ کلمات نمی توان علوّ درجات را فتح کرد.. فإفهم!


          ما هنوز شهادتی بی درد می طلبیم؛ غافل ازینکه شهات را به اهل درد می دهند،

                                                     شهادت را نه در جنگ،که در مبارزه می دهند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۰ساعت 0:48  توسط تیساپه  | 

من آدم بشو نیستم!

 

 

بنده همان به که ز تقصیر خویش...

(+

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ساعت 1:2  توسط تیساپه  | 

من به پیغمبر چشمان تو ایمان دارم..

یک سالی می گذشت ازآن روزی که خسته و مانده زیر سایه ی درختی نشسته بود تا کمی استراحت کند،کم کم  داشت پا به سن می گذاشت و خستگی هایش طولانی تر شده بود.از آن دور،روی شاخه ی درختی پرنده ای رادید که طعمه از دهان خود می گیرد و در دهان جوجه هایش می گذارد؛دلش لرزید،شکست،خرد شد؛همانجا چشمهایش را بست و از ته دل از خداوند فرزندی تقاضا کرد..

***                                                         

چشم ههایش را باز کرد، خواب خوبی ندیده بود،زمزمه ی وعده ها و حرف ها ذهنش را به هیاهو کشانده بود و دلش در طوفانی مهیب دست و پا میزد و او را در گرداب خیال غرق می کرد..چشمهایش اما ساحلی آرام بود که هر از چند گاهی موجی در آن نهیب می زد و مرواریدی از آغوش دریا به ساحل چشمانش هدیه می داد و «حَنّا» لحظه به لحظه در آغوش کشیدنِ قلب دومی را که در درونش می تپید انتظار می کشید:

«پسری درست و بابرکت که کور مادرزاد و پیس را درمان می کند و مرده را به اذن خدا زنده می کند و او رسولی از رسولان بنی اسرائیل خواهد بود..»

قند می خواست در دلش آب شود که باز تلخیِ تشویشِ نگاهِ آن شبِ عِمران،شیرینیِ آرامش را از او سلب می کرد: «ایکاش این نذر را نمی کردی حنّا،اصلا فکر کرده ای اگر فرزند دختر باشد چه کار باید کرد؟تو نذر کرده ای و مسئولی،من اینبار نگرانم حنّا..نگران..»

***

بعد از خوابی که عِمران برایش تعریف کرده بود آنقدر ذوق داشت که نذر کرده بود فرزندش را به خدمت خانه ی خدا بگمارد از خدا خواسته بود که او را «محرَّر» بپذیرد(1)،آزاد و رها...

***

و خدا می داند که در آن لحظات در دل حنّا چه می گذشت..

توی دلش با عمران حرف می زد:

کاش بودی و مرا در این التهابِ اضطراب تنها نمی گذاشتی،کاش بودی و این استیصال مرا در مقابل سوال های بی جواب پناهی بودی،مرهم این زخمی که با زبانه ی هُرمِ این لحظات،جگرم را سوخته تر می کند،زلالِ گوارای چشمهایت بود که تمام غمهای عالم را در خود فرو می برد و تلألو مهرو نوازشت را نثار می کرد،کجایی که مثل همیشه با لبخندِآرامت، اشوب از دلم بشویی و دست به آسمان بری بگویی:«پناه بر خدایی که موسی را از دل نیل گذر داد و ما را هم از دلِ این مصیبت به امان بَرد...»

 

و سرانجام عطر مریم در خانه ی عمران پیچید...

حنّانه،خواهر حنّا و همسر زکریا،به سختی نگاه پر مهر و حسرت بارش را از طفل جدا کرد و او را در آغوش حنّا گذاشت.حنّا گلِ رویش را بویید و بوسید و سرمست او را در آغوشش فشرد و رو به آسمان کرد و عرضه داشت:

«پروردگارا!من او را دختر آوردم و خدا از آنچه او به دنیا آورده بود داناتر بود،و پسر همانند دختر نیست، من او را مریم نام می گذارم و او و فرزندانش را از وسوسه شیطانِ رانده شده در پناهِ تو قرار می دهم!»(2)

آرام صورتش را روی صورتِ معصومانه ی مریم گذاشت و تمام دلتنگی هایش را روی گونه های مریم گریه گرد،مریم چشمانش را باز کرد و هم نوا با حنّا،غریبیِ تازه ی نامأنوس با این دنیا را با صدای کودکانه اش فریاد زد..

«آرام باش آرامِ جانم؛ بندِ دلم را گسیختی دلبندم؛برقِ چشمت نورِ چشمم؛نگاهم کن مریم من! من به پیغمبر چشمان تو ایمان دارم..»

حنّا،مریم را میان پارچه ای سفید پیچید او را محکم در آغوشش گرفت و با زکریا به سمت بیت المقدس رفت...

«خداوند مریم را به طرز نیکویی پذیرفت و به طرز شایسته ای (نهال وجود) اور ا رویاند..»(3)

1-سوره ال عمران-آیه 36

2-سوره ال عمران-آیه 36

3-سوره ال عمران-آیه  37

با مدد از کتاب های:

زن در آینه ی جلال و جمال-علامه جوادی آملی

قصه های قرآنی-محمد محمدی اشتهاردی

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 16:41  توسط تیساپه  | 

«دیلم» دلهایمان را چه شد که از ملامت باز نشسته...

جماعتی نقل می کنند: ما با زهیر بن قین از مکه بر می گشتیم،به کاروان حسین(ع) به فاصله کمی رسیدیم( چون زهیر نمی خواست با آن حضرت ملاقات کند) هرجا که آن جناب خیمه هایش را به پا می کرد،ما با فاصله در جایی دیگر منزل می کردیم. یکی از روزها امام حسین(ع) در محلی خیمه هایش را برپا کرد،ما نیز در همانجا نزول کردیم،ما در حال غذا خوردن بودیم که فرستاده ای از طرف حسین(ع) به خیمه ما آمد، و پس از سلام گفت: ای زهیر بن قین! حضرت اباعبدلله الحسین مرا پیش تو فرستاد تا به خدمت آن حضرت بیایی.

لقمه هایی که در دستهایمان بود،افتاد و مثل اینکه در عالم دیگری وارد شدیم..

همسر زهیر که «دیلم» دختر عمرو بود با تعجب خطاب به زهیر گفت: سبحان الله!ایا فرزند رسول الله تو را می خواهد و تو نمی روی؟! مگر عیبی دارد که خدمتش بروی و سخنش را بشنوی؟

زهیربن قین رفت...

.

.

.

زهیر رفت و با چهره ای خوشحال برگشت؛و دستور داد که خیمه ها را نزدیک منزل امام برپا کنند.

او همسرش را طلاق داد،مهریه اش را پرداخت، و اورا با پسرعموهایش همراه کرد تا به خانواده اش برسانند.

دیلم با دلی پر غصه و چشمانی گریان نزد زهیر رفت و گفت: «خداوند پناه و یاور تو باشد،تنها ازتو می خواهم روز قیامت در خدمت جدّ حسین(ع) از من یاد کنی...»

زهیر رو به اصحابش کرد و گفت: « هرکس دوست دارد با من همراه شود، و الا این آخرین دیدار ماست...»

سیدبن طاووس/لهوف/صفحات 62 و 63

 

این ملاقات حسین(ع)، از آن دست ملاقات هاییست که تاریخ در حسرت لحظه ای سرک کشیدن به آن دیدار مانده..

هیچکس نمی داند حسین(ع) با دل زهیر چه کرد..

نمی دانم خیمه های زندگی ما چند فرسخ آنطرف تر از خیمه ی سبز حضرتش برپاست، و نمی دانم چند بار فرستاده های حضرتش بی جواب برگشته اند و لقمه ها از دستهامان که نیفتاد،هیچ! با ولع بیشتری بلعیده شد..

و نمی دانم «دیلم» دلهایمان را چه شد که از ملامت باز نشسته..

اما خوب می دانم که تنها چند صباحی را همسایه ی این خیمه ایم.. و معلوم نیست ما را به نماز جماعت آن ظهر جمعه به مسجد کوفه راه دهند یا نه..

**

دارد زمان آمدنت دیر می شود

دارد جوان منتظرت پیر می شود

وقتی به نامه ی عملم خیره می شوی

اشک از دو دیده ی تو سرازیر می شود

کی این دل رمیده ی من هم زهیر وار

در دام چشم های تو تسخیر می شود

این کشتی شکسته ی طوفان معصیت

باذوق دست توست که تعمیر می شود

حس می کنم که پای دلم لحظه ی گناه

با حلقه های زلف تو درگیر می شود..

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:24  توسط تیساپه 

خواب عجیبی بود؛

من در آغوشش آرام گرفته بودم،اما او هق هق می زد..

از میان تمام جمله هایی که یادآوری اش بی اختیار اشکم را مجبور به ریختن می کند،این جمله اش تنم را می لرزاند،گریه می کرد و می گفت:

 

«چرا

کاهلی

می کنی..؟


و چند روزیست که زمزمه ام شده:

 

با یاد تو می خوابم/در خواب تو را بینم/ از خواب چو برخیزم/اول تو به یاد آیی...


_می خواهد مرا بکشد تصویر تکان خوردن شانه هایش توی ذهنم..

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:17  توسط تیساپه 

بعضی ها مثل من!

بعد از خبر مربوط به نزدیکی به آغاز مدارس و این حرفها، رو می کنم با ذوق می گویم:

- خاله جون! باز آمد بوی ماهِ مدرسه...

خیلی جدی ابروهایش درهم می رود و لوچه اش به حالت اشمئزاز آویزان که:

- ایـــــــف!

***

بااینکه بچه ی درسخوانی نبودم اما همیشه از حضور در مدرسه لذت می بردم،بیشتر بخاطر کارهای جانبی اش،زنگ تفریح،زنگ ورزش،بعدها همین کارهای پرورشی و این علاف بازیا!یعنی زنگ کلاس را باانگیزه ی زنگ تفریحش می نشستم،نه برعکس!

و همیشه تعجب می کردم از آن دسته بچه هایی که اینقدر درسشان خوب بود اما رغبتی به حضور در مدرسه نداشتند،زنگ خانه که می خورد،تا ما از مدرسه برویم بیرون،این بچه های خوب و درسخوان ناهارشان را توی خانه خورده بودند و استراحت کرده بودند و رفته بودند سرِ درسشان!

بعضی ها مثل من از این دنیا به همین زنگ تفریح هایش دلخوشند،فقط همین ها را می بینند1،فقط بوی "کتاب" را اول سال دوست دارند،چند ماه بعد کتاب را لوله می کنند می زنند توی سرِ همدیگر!2

بعضی ها مثل من اهلِ دو در کردن "کلاس" هایند،کلاس هایی که زحمت باز کردن و خواندن و فهمیدن ب خودشان نمی دهند و مدام غر می زنند که: می دونی،معلم باسوادیه ها،ولی اصلا قدرت بیان نداره3

بعضی ها مثل من پایان هر ترم که می شود،روزی هزار بار می گویند: خدایا غلط کردم،قول می دم از ترم بعد...4

بعضی ها دقیقا مثل من فکر می کنند که کارشناسانه تنظیم کرده اند رابطه ی بین "درس" و "اتاق معاون پرورشی" را؛غافل ازین که پایان سال بوی سوختن سیخ و کباب و دماغ را باهم،اوق می زنند5

و همین بعضی ها مثل من تعجب می کنند و نمی فهمندحال کسانی را که بااینکه تمام کارهایشان رو به راه است و نمره هایشان همیشه 20! اما هیچ اشتیاقی برای ماندن در این دنیا ندارند.. همان هایی که گاهی حس "ایـــش!" داشتیم نسبت بهشان!..6

(پاورقی ها در ادامه)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۰ساعت 3:52  توسط تیساپه  | 

ماییم که کوریم،خدا بوده و دیده!

بین دو نماز اعلام می کنند که حاج آقای فلانی که ارادت داریم خدمتشان!،قرار است چند دقیقه ای به فیض برساند!

حاج آقا از«و تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر» شروع کرد،از همان اول نمی فهمیدم چه می گفت.می گفت شما پیشکسوتان فرهنگی این شهر با تأسی به همین آیه،این جاهای خالی در صفوف نماز جماعت را پر کنید! نفهمیدم کی ییهو از سفارت و آنتن و اون غربی های توی لجن ماسیده سر در آورد که آگاه باشید و بدانید که من دلِ اروپا را زندگی کرده ام،اصلا اینطور که فکر می کنید نیست،آنها خودشان وضعشان خیلی خراب است،جوان های غربی از صغری شان گرفته تا کبری همه روانی اند و ... آقا ایشان هرچه آن لحظه بذهنشان خطور کرد به زبان آورد،چند دقیقه شد نیم ساعت! یکی از خانمها داشت از صف اول می رفت که پرده را کنار بزند و چیزی بگوید که آقا!نمازعشا را اقامه کنید،ملت کار و زندگی دارند، بقیه خانمها جلویش را گرفتند.
و بعد از سومین بار ختم عرایضشان باز به اینجا رسیدند که بله! شما فرهنگیان محترم،جوانان باشعور،پیشکسوتان بزرگوار با تأسی به آیه «تواصوا بالحق و تواصوا بالصبر»پر کنید این صف های نماز جماعت را...

خانم صف اول و چند نفر دیگر نماز عشایشان را فرادا خواندند، سر برگرداندم دیدم صف های پشت هم که یک خط در میان شده و خانمها کم کم دارند می روند!

کلا داشتم به پر کردن صف های نماز جماعت فکر می کردم..!!،و همچنین به کنتور برق مسجد، حیف که مثل مدرسه ی دبیرستانمان در دسترس نبود این کنتور!!

چند روز پیش هم با حضور یکی از همین کاندیداها،مجلس ختم یک خدا بیامرزی به شلم شوربایی کشیده شد که جز برداغ مصیبت خانواده و لرزش بدن آن مرحوم در گور نیفزود!

به مرده ها هم رحم نمی کنند این کم تقوا ها..

پی نوشت1: همان شب با أخوی نشستیم سرانگشتی و تخمینی حساب کردیم سه هزار میلیارد را تقسیم بر هفتاد و پنج میلیون نفر کردیم شد چیزی حدود چهل هزار تومان! بعد جناب رئیس افاضه می فرماد که خب تخلف در هر اداره ای رخ می ده،اینم یکی از همون تخلف هاست! بیخ و بن قضیه را خوب نمی دانم اما ازین تحلیل های عمیق کلا خوشم آمد!

می گفت به طرف گفتن کور باش،گفت باشه،گفتن کر باش،گفت خب،گفتن لال شو،گفت خب باشه،گفتن نفهم! گفت اینو دیگه نمی تونم!

پی نوشت 2: دیشب برای اولین بار بود که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی می شنیدم که یکی از مسئولین به سبب اشتباهی که صورت گرفته بود علنا عذرخواهی کرد. یکی از ساختمان های شهر اصفهان را به جای خانه بغلی که ساختمان قدیمی بود،تخریب کرده بودند.تحسین برانگیز بود انصافا!

پی نوشت3: اگر بنا باشد که شما به جاى اینکه اقتصاد مردم را درست کنید، به جاى اینکه این کشور را بررسى کنید، ببینید کجاهاست که مخروبه است و مردم از همه چیز ساقط هستند، به جاى این اگربنشینید سر مسند و با حرف و با فحاشى به هم، مسائل را غفلت از آن بکنید، این همان است که قدرتهاى بزرگ مى‏خواهند تا این مملکت خرابه بماند و صداى مردم درآید. این همان است. شما هم عمال امریکایید، منتها ملتفت نیستید.

بیانات امام راحل در جمع هیأت دولت .20 شهریور 1359

پی نوشت4:گر ناظر اعمال نبینیم خدا را / ماییم که کوریم، خدا بوده و دیده!

پی نوشت5: من درمورد پست قبلی که حذف شد،اشتباه کردم! نباید آنطور می نوشتم.بحث چیز دیگری بود اصلا!

پی نوشت6: سلام علیکم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۰ساعت 23:46  توسط تیساپه  | 

مطالب قدیمی‌تر